اخبار

حمید صدرزاده، مردی که دو بار بازنشسته شد

بسپار می نویسد، حمید صدرزاده، ۸۵ سال دارد. وقتی از او برای ستون نوپای “یک روز با یک مدیر” درخواست گفت و گو می کنیم، با مهربانی ذاتی خود، می پذیرد. او دوبار بازنشسته شده است، اما هنوز ساعاتی را در محل واحد تولیدی خود، پلی کو که به صورت خانوادگی اداره می شود، در کنار فرزندان خود سپری می کند.

فرخ، فرشاد و فرهنگ حالا پدر را به عنوان مشاور در کنار خود دارند.

این گفت و گوی خواندنی را که به بازخوانی گوشه هایی از زندگی یکی از قدیمی ترین فعالان صنعت پلیمر کشور می پردازد، از دست ندهید. فرزند کوچک آقای صدرزاده در مدت گفت و گو همراهی مان کرد.

 

صدرزاده: من از دانشگاه تهران فارغ التحصیل شدم. در تز فوق لیسانسم روی ماکرومولکول ها کار کردم. آن وقت ها، پلیمرها را ماکرومولکول می گفتند.

 

بسپار- آیا در آن زمان هم پذیرش دانشگاه از طریق کنکور بود؟

صدرزاده: اصلا فقط یک دانشگاه بود! دانشگاه تهران، که آن هم از زمان رضاشاه باقی مانده بود. بعدها دانشگاه تبریز راه افتاد که رشته پزشکی داشت.

تقریبا حدود ۴۰۰-۵۰۰ نفر دیپلم می شدند در کل کشور که یک دهم آنها یعنی ۵۰-۶۰ نفر را در دانشگاه قبول می کردند.

 

بسپار- دوران متوسطه یا دبیرستان را در کجا گذراندید؟ تهران؟

صدرزاده: من دیپلم را در دبیرستان البرز بودم. آن زمان شما کلاس پنجم متوسطه دیپلم می گرفتید و سال ششم دیپلم تخصصی. من ششم متوسطه را در ارومیه گذراندم. خانواده در ارومیه بودند.

 

[EasyDNNGallery|18278|Width|400|Height|400|position||resizecrop|False|lightbox|False|title|False|description|False|redirection|False|LinkText||]

بسپار- آیا پدر هم در کار تولید و صنعت بودند؟

صدرزاده: خیر … ایشان کارمند بانک کشاورزی بودند. تحصیلات حوزوی داشتند، البته ملا نبودند. پدرم به اندازه یک دیپلم اطلاعات داشت. خط قشنگی داشت. حساب و کتابش هم درست بود. کارمند و رییس بانک هم بود. آن وقتها همه در ارومیه مالک بودند، زمین داشتند و … .

بعد از دیپلم چون مرحوم دکتر مجتهدی (خدا بیامرزد و رحمت کند ایشان را)، من را می شناخت، گفت بیا چند ساعتی در دبیرستان درس بده و من دو سال در البرز تدریس کردم و معلم بودم.

وزارت صنایع وقت کنکوری گذاشت برای استخدام که قبول شدم و در آنجا به عنوان کارشناس مشغول کار شدم. در واقع همزمان با کار در وزارتخانه در البرز هم درس می دادم.

بعد به صورت بورسیه چند دوره را گذراندم. یکی پتروشیمی در فرانسه که طی آن همه پتروشیمی های فرانسه را بررسی کردیم. آن وقت ها از مواد نفتی و پلیمری، پروتیین درست می کردند. یک دانشگاه امریکایی هم بود در بیروت که باز از طریق بورس یکسال دوره مدیریت را در آن گذراندم.

 

بسپار- چگونه وارد بخش خصوصی و صنعت پلاستیک شدید؟

صدرزاده: در سال ۱۳۳۸ کم کم شروع کردم به اینکه کار خودم را داشته باشم و بعداز ظهرها در بیرون وزارت صنایع کار می کردم. در آن سالها مصنوعات پلاستیک همه از خارج وارد می شد و واقعا دانشی در این مورد وجود نداشت. یک روز آقای اخوان نامی آمدند وزارتخانه و از من مشاوره خواستند. نمونه یک سرشیشه پستانک را آورده بودند. من گفتم این را همینجا هم می توانیم تولید کنیم. گفت اگر بشود، من هزینه هایش را می دهم. گفتم چشم. در آن زمان مواد هوخست را آقایی می آوردند …

 

فرهنگ صدرزاده: هاراطونیان.

 

صدرزاده: بله، آقای هاراطونیان که خودش در آلمان مهندسی شیمی خوانده بود، نماینده هوخست در ایران بود. ما مواد را یک کیسه تهیه کردیم و قالب درست کردیم و دادیم به آقای حاج ولی اله صدیقی. قطعه را با دستگاه تزریق فلکه ای تولید کرد. آوردم و به آقای اخوان دادم و گفتم اینها را ببین. آن قدر قطعات خوب تولید شده بود که شک داشت و گفت این همان نمونه ای است که به شما دادم. گفتم شما یک نمونه به من دادید اینها ۱۰ تا نمونه هستند! دید شدنی ست. گفت من با شما قرارداد می بندم برای ۲۵۰ هزار تا. ۷۰۰ تومان هم از من سفته گرفت. من هر قطعه را دو زار و ده شاهی دادم تولید شد.

ایشان خیلی خوشحال شده بود . دوباره سفارش های دیگری داد.

من دیدم خودم همه اطلاعات را دارم چرا خودم انجام ندهم؟ با یک نفر شریک شدم و در مولوی یک کارگاه اجاره کردیم. دیگر تولید می کردیم و به بازار می دادیم. قلک های بانک صادرات و مسکن را هم تولید کردیم و یواش یواش پولدار شدیم!

 

بسپار- آن موقع کار سخت تر بود یا الان؟

صدرزاده: آن موقع سخت بود! چون کسی چیزی نمی دانست. امکانات فنی خیلی کم بود. زحمت زیادی هم باید می کشیدیم برای جا انداختن کاربرد تولید ایرانی. همه، فکرشان این بود که از خارج بیاید!

 

فرهنگ صدرزاده: پدر چون فوق لیسانس ماکروولکول داشتند، زمان مصدق، این دانش کمک می کرد در کار. اطلاعات خیلی نبود در آن زمان.

 

بسپار- آقای صدرزاده می توانید بگویید در آن سالها چند واحد پلاستیک فعال بودند؟

صدرزاده: تازه القانیان شروع کرده بود و سرحدیان. جدای از هم بودند و کار می کردند. پلاستیک کار را سرحدیان داشت و پلاسکو را القانیان. بعدها شریک شدند و پلاسکوکار شکل گرفت.

در سال ۱۳۴۴ با چند بازاری شریک شدم و دستگاه اکسترودر ورق را با قیمت ارزان از آلمان وارد کردم. رفتم آلمان و توانستم این دستگاه ها را به قیمت خوب از کروپ خریداری کنم. خط ورق و ترموفرمینگ و میکسر و اینها. می خواستیم با ABS ورق کیف های سامسونت را تولید کنیم. من دورادور نظارت داشتم. بعد به شرکا گفتم من سهم اضافه می گیرم و مدیریت هم می کنم. دیدند منفعت من زیاد می شود. روزی ۲-۳ تن تولید داشتیم. وقتی برای خرید غلتک نقش روی ورق ها به فرانسه رفته بودم، پشت سر من شور کرده بودند که چرا پول اضافه بدهیم. یک هفته بعد در کارخانه آتش سوزی شد، ورق دوتنی PVC در اثر انفجار ده متر پرت شده بود! فوری تلفن کردند و رفتم دیدم همه جا تاریک و داغان شده است. به آنها گفتم مدیریت برای این است که اینطور نشود! گفتند تو رو خدا درست کن این وضعیت را.

مرخصی گرفتم و دوباره واحد را راه اندازی کردم.

پلاسکوکار فهمیده بود که ما دستگاه هایی داریم. آمدند بازدید کردند و خوششان آمد. ما دوبرابر ماشین آلات را به اینها فروختیم. آنها هم دستگاه ها را بردند رشت و ورق شیروانی با PVC تولید کردند.

 

 

بسپار- آیا انقلاب و بعد از آن جنگ وقفه ای در تولید شما ایجاد نکرد؟

 

 

 

 

(ادامه دارد …)

متن کامل این مصاحبه را در شماره ۱۷۸ ام ماهنامه بسپار که در تیرماه منتشر شده است بخوانید.

در صورت تمایل به دریافت نسخه نمونه رایگان و یا دریافت اشتراک با شماره های ۰۲۱۷۷۵۲۳۵۵۳ و ۰۲۱۷۷۵۳۳۱۵۸ داخلی ۳ سرکارخانم ارشاد تماس بگیرید. امکان اشتراک آنلاین بر روی صفحه اصلی همین سایت وجود دارد. 

[EasyDNNnewsLink|383]

نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا