اخبار

اختصاصی بسپار/ ایمانوئل کانت و فلسفهٔ شناخت (اپیستمولوژی)

بسپار/ایران پلیمر در تعطیلاتی فرصت یافتم تا دیدگاه فلسفی ایمانوئل کانت را مطالعه کنم. ایمانوئل کانت، فیلسوف آلمانی عصر روشنگری سدهٔ هجدهم، یکی از برجسته‌ترین اندیشمندان تاریخ فلسفه به شمار می‌رود. پیش از او، کسانی که در حوزهٔ فلسفه کار می‌کردند یا استاد فلسفه بودند و تاریخ فلسفه را به دیگران آموزش می‌دادند، یا بدون تدریس، تمام وقت و انرژی خود را به فلسفه‌ورزی اختصاص می‌دادند؛ یعنی مستقیماً در پی یافتن پاسخ برای پرسش‌های فلسفی بودند. کانت از معدود اندیشمندانی بود که از آغاز تاریخ فلسفه تا زمان خود، هر دو کار را توأمان انجام می‌داد. به‌عبارتی، هم استادی توانمند، موفق و برجسته بود و هم فلسفهٔ درخشان خود را آفرید.


نویسنده: دکتر کان اکسوی/ دکترای شیمی پلیمر و دانشیار  

راز موفقیت و ویژگی‌های شخصی او:

دلایل گوناگونی برای انجام هر دو کار به بهترین شکل وجود داشت:

– نخست: او نابغه بود.

– دوم: انسانی فوق‌العاده منظم و منضبط بود.

– سوم: هرگز ازدواج نکرد و مسافرت نرفت، بنابراین تمام عمر خود را وقف فلسفه کرد.

اما گمان نکنید که او فقط آدمی سخت‌گیر، جدی و کسل‌کننده بود؛ برعکس، گفته می‌شود که از معاشرت با دیگران لذت می‌برد، آراسته، شوخ‌طبع و خوش‌سخن بود.


دو جریان اصلی در اپیستمولوژی و تأثیر کانت

اپیستمولوژی یا فلسفهٔ شناختِ کانت، او را به نقطهٔ عطفی در تاریخ فلسفه تبدیل کرد و باعث شد فیلسوفان پس از او در حوزهٔ شناخت، بسیار متفاوت بیندیشند.

پیش از کانت، دو جریان اصلی فلسفی در عرصهٔ اپیستمولوژی پدید آمده بود:

– خردگرایی (راسیونالیسم): پیشگامان آن افلاطون، دکارت و اسپینوزا بودند. این گروه بر این باور بودند که انسان می‌تواند به شناخت حقیقی از راه عقل دست یابد. به‌ویژه دکارت این مطلب را با جملهٔ مشهور خود بیان کرد: «می‌اندیشم، پس هستم.»

– تجربه‌گرایی (امپیریسیم): پیشگامان آن جان لاک، بارکلی و دیوید هیوم بودند.

نگاه کانت به شناخت: تلفیق عقل و تجربه

چراکه به حواس خود اطمینان نداشت؛ سعی می‌کرد آن را از راه عقل اثبات کند. اما تجربه‌گرایان، برخلاف خردگرایان، معتقد بودند که تکیه بر خردگرایی، دامنهٔ شناخت انسان را بیش از حد محدود می‌کند و گسترش دامنهٔ شناخت تنها از راه تجربه و ادراک حسی ممکن است. به‌طور خلاصه، این دو گروه از فیلسوفان همواره در کشمکش و مناظره بودند؛ تا اینکه کانت ظهور کرد و گفت: *«هر دو گروه محق هستند.»* اگرچه هر دو گروه در دفاع از موضع خود افراط می‌کردند، اما هر دو درست می‌گویند.

 

کانت برای آشتی دادن خردگرایان و تجربه‌گرایان چنین گفت: انسان برای دستیابی به شناخت به دو چیز نیاز دارد؛ یکی مادهٔ شناخت و دیگری قالب شناخت.

– مادهٔ شناخت، تجربه و ادراک حسی است.

– قالب شناخت، خود عقل است.

می‌توانیم این وضعیت را به ریخته‌گری (قالب‌ریزی فلز) تشبیه کنیم: همان‌طور که تا ماده در قالب ریخته نشود، قطعه‌ای به دست نمی‌آید، تجربه و ادراک حسی نیز تا در قالب عقل ریخته نشوند، هیچ شناختی حاصل نمی‌شود. به‌عبارت دیگر، شناخت نتیجهٔ پردازش تجربه و ادراک حسی توسط عقل است. بنابراین برای دستیابی به شناخت، هم تجربه لازم است و هم عقل.

مرزهای شناخت از دیدگاه کانت

اما کانت پس از آنکه به خردگرایان و تجربه‌گرایان گفت «هر دو شما درست می‌گویید» و آنها را آشتی داد، به آنها چنین گفت: «هر دوی شما یک پرسش اساسی در مسیر شناخت را نادیده گرفته‌اید.» آن پرسش اساسی این است: اصلاً چه چیزی قابل شناخت است و چه چیزی قابل شناخت نیست؟ کانت معتقد بود که انسان نمی‌تواند همه چیز را بداند. یکی از شرایط اساسی برای شناخت، بنیاد تجربه و ادراک حسی است. جایی که تجربه و ادراک حسی وجود نداشته باشد، حتی هزار سال استدلال عقلی، تفکر و فلسفه‌ورزی نیز به شناخت و درک حقیقی نمی‌انجامد.

سال‌هاست که انسان دربارهٔ خدا، روح و زندگی پس از مرگ می‌اندیشد و گفت‌وگو می‌کند؛ اما به باور کانت، حتی اگر هزار سال دیگر نیز در این باره بیندیشیم، به شناخت حقیقی نمی‌رسیم. چرا؟ زیرا هیچ تجربه و ادراک حسی‌ای دربارهٔ این موضوعات وجود ندارد.

 

مرزهای تفکر و بن‌بست استدلال عقلی

مسئله این است که ذهن انسان ویژگی بنیادینی دارد که می‌تواند دربارهٔ هر چیزی بیندیشد؛ حتی دربارهٔ چیزهایی که قابل تجربه نیستند و هرگز به شناخت حقیقی تبدیل نمی‌شوند. کانت تأکید کرد که مواد تفکر همیشه مواد شناخت نیستند. اندیشه‌ای که بر تجربه و ادراک حسی استوار نباشد، مانند این است که کسی بخواهد خانه‌اش را در هوا بسازد. آن خانه هرگز ساخته نمی‌شود و هر بار فرو می‌ریزد.

ساختن بنایی استوار نیاز به زمینی سخت و شالوده‌ای محکم دارد. در این تشبیه، زمین سخت و شالودهٔ محکم، تجربه‌های حسی ما هستند؛ اگر اینها نباشند، شناخت و درک حقیقی به دست نمی‌آید. برای نمونه، اگر کسی تاکنون هرگز گلی را ندیده، بوی آن را استشمام نکرده و به آن دست نزده باشد، هر چند هزار سال دربارهٔ گل فلسفه‌ورزی کند، شناخت حقیقی‌ای از آن نخواهد داشت. کانت در کتاب سنجش خرد ناب، عقل را به دادگاه فلسفه فرا می‌خواند و به آن چنین خطاب می‌کند: «عقلت را به کار بگیر! اینکه می‌توانی دربارهٔ هر چیزی بیندیشی، دلیل کافی برای اینکه دربارهٔ آن چیز شناخت داشته باشی، نیست.» پیش از اندیشیدن باید از خود بپرسی: آیا موضوعی که بر آن می‌اندیشم، اساساً برای من قابل شناخت است یا نه؟ اگر قابل شناخت نیست، یعنی وقت خود را تلف می‌کنی.

برای نمونه، هنگامی که انسان بدون تکیه بر تجربه و تنها با اتکا به عقل دربارهٔ جهان فلسفه‌ورزی می‌کند، با خود چنین می‌گوید: اینکه جهان همیشه وجود داشته و ازلی باشد، با عقل سازگار نیست. عقل حکم می‌کند که هر چیزی باید آغازی داشته باشد. حال اگر جهان آغازی داشته باشد، در آغاز از هیچ، چیزهایی پدید آمده‌اند که این نیز با عقل سازگار نیست. پس شاید جهان همیشه وجود داشته است؛ اما این نیز منطقی به نظر نمی‌رسد.

 

آیا متوجه می‌شوید که هنگام اندیشیدن دربارهٔ مسائل غیرقابل تجربه، عقل چگونه سردرگم می‌شود و در نتایج خود دچار دور باطل می‌گردد؟ در مثال یادشده، به باور کانت مشکل اینجاست که خاستگاه جهان در ادراک حسی انسان نمی‌گنجد و قابل تجربه نیست. ازاین‌رو، استدلال عقلی در این حوزه به شناخت نمی‌انجامد.

پدیده و شیء فی‌نفسه از دیدگاه کانت: شناخت‌پذیری جهان

اگر از آن خدا، روح و زندگی پس از مرگ بگذریم، به باور کانت چیز بسیار مهم دیگری نیز وجود دارد که برای انسان هرگز قابل شناخت نیست و آن جهان است. به باور کانت، جهان توسط انسان قابل شناخت نیست. این وضعیت بسیار عجیبی است. آیا انسانی که سال‌ها با اکتشافات و پیشرفت‌های علمی، رازهای طبیعت را گشوده، جهان را نشناخته است؟

به باور کانت، اینها دو مقولهٔ متفاوت هستند. از نظر او، حقیقت فی‌نفسهٔ جهان خارج از انسان، برای انسان قابل شناخت نیست. زیرا انسان رابطه‌ای مستقیم و بی‌واسطه با جهان خارج ندارد. میان انسان و جهان خارج واسطه‌ای وجود دارد و آن واسطه، سازوکار عقل و ادراک حسی است. انسان حقیقت جهان را نمی‌بیند؛ بلکه تصویری را می‌بیند که توسط سازوکار ادراک حسی در ذهنش شکل گرفته و توسط عقل تفسیر و معنا شده است.

 

مثال عینک قرمز و ماهیت ادراک

اجازه دهید مثالی بزنم: اگر از بدو تولد، عینکی قرمز بر چشم نوزادی بگذارند، او جهان را تنها در طیف‌های گوناگون رنگ قرمز خواهد دید. اگر بگوید «جهان قرمز است»، دروغ نگفته، بلکه واقعیت خود را بیان می‌کند. اما آیا جهان واقعاً قرمز است؟ خیر. عینکی که بر چشم اوست، جهان را به او قرمز نشان می‌دهد.

حال، ما بدون آن عینک قرمز، رنگ‌های گوناگونی می‌بینیم؛ آیا این رنگ‌ها واقعاً در طبیعت وجود دارند؟ خیر، چنین نیست. در طبیعت رنگی وجود ندارد. نور با طول‌موج‌های گوناگون از اجسام به چشم ما می‌رسد و سلول‌های گیرندهٔ چشم، آن طول‌موج‌ها را تفسیر کرده و باعث می‌شوند رنگ در ذهن پدیدار شود. رنگ در طبیعت وجود ندارد، رنگ در ذهن ما آفریده می‌شود. سازوکار گیرندهٔ موجود در بدن ما، برخی طول‌موج‌های نور را به رنگ تبدیل کرده و موجب شکل‌گیری تصاویر رنگی در ذهن می‌شود.

بی‌گمان می‌دانید که انسان و دیگر جانوران، رنگ‌ها را یکسان نمی‌بینند. برای نمونه، جانورانی هستند که جهان را سیاه‌وسفید می‌بینند. همچنین ما انسان‌ها پرتوهای فرابنفش یا فروسرخ را اصلاً نمی‌بینیم. سازوکار ادراک حسی در هر موجود زنده‌ای، بسته به ویژگی‌های خود، جهان را به آن موجود به گونه‌ای متفاوت نشان می‌دهد.

تمایز پدیده و شیء فی‌نفسه

انسان می‌تواند دربارهٔ آنچه به او پدیدار می‌شود، یعنی پدیده‌ها (فنومن‌ها) شناخت داشته باشد. اما در برابر پدیده، حقیقت فی‌نفسهٔ اشیاء یعنی نومن (شیء فی‌نفسه) برای انسان ناشناختنی است.

ساختار و مرزهای ذهن انسان از دیدگاه کانت

من می‌توانم دربارهٔ تصویری که از جهان در ذهنم شکل می‌گیرد شناخت داشته باشم، اما هرگز به حقیقت فی‌نفسهٔ جهان (ذات آن) دست نمی‌یابم. زیرا هم عقل من و هم سازوکار ادراک حسی‌ام محدودیت‌هایی دارند. نخست اینکه، این سازوکارها ناگزیر باید تمامی حقیقت را به من نشان دهند. دوم اینکه، آن بخش محدودی که از حقیقت به من نشان می‌دهند، خود حقیقت نیست، بلکه شیوهٔ تفسیر و معناکردن حقیقت توسط بدن من است.

مثالی بزنم: دوربین عکاسی ابزاری با توانایی‌ها و محدودیت‌های خاص خود است. مثلاً می‌تواند عکس بگیرد، اما صدا ضبط نمی‌کند. اگر من با دوربین از طبیعت عکس بگیرم و به شما نشان دهم و بپرسم: «به نظر شما این خود طبیعت است؟» چه پاسخی خواهید داد؟ بی‌گمان می‌گویید: «البته که این خود طبیعت نیست.» در خود طبیعت ابعاد گوناگون، چشم‌اندازهای مختلف، افق‌های دور، صداهای گوناگون، وزش باد، جریان هوا، ژرفا، زمان و چیزهای بسیار دیگری وجود دارد که هیچ‌کدام در عکس دیده نمی‌شود. در نهایت، آن تنها یک تکه کاغذ با تصویری دوبعدی است، آن هم تنها برشی از یک لحظه. بنابراین، صرفاً داشتن آن عکس، هیچ‌کس نمی‌تواند ادعا کند که از همهٔ ابعاد آن مکان شناخت و درک یافته است؛ تنها دربارهٔ خود آن عکس شناخت و درک پیدا کرده است. دقیقاً ذهن انسان نیز همچون سازوکار ادراک حسی، توانایی‌ها و محدودیت‌های خاص خود را دارد. ذهن انسان برای درک جهان، الگوهای مشخصی دارد. برای نمونه، هر شیء را در قالب فضا-زمان درک می‌کند. توجه داشته باشید؛ به باور کانت، فضا و زمان ویژگی جهان خارج از ذهن انسان نیستند، بلکه مستقیماً ویژگی خود ذهن انسان هستند. کانت همچنین معتقد است که علیت (سببیت) نیز ویژگی جهان خارج نیست، بلکه ویژگی ذهن انسان است. انسان پدیده‌ها و رویدادها را از طریق روابط علی درک می‌کند.

چنین تصور کنید: انسانی و گربه‌ای در یک اتاق نشسته‌اند؛ ناگهان کلافی نخ غلتان وارد اتاق می‌شود. تنها واکنش گربه این است که بپرد و آن کلاف را بگیرد و با آن بازی کند. اما اولین واکنش انسان این خواهد بود: «چه کسی این نخ را به اتاق پرت کرد؟» این واکنش ناشی از آن است که علیت ویژگی ذهن انسان است، در حالی که ذهن گربه چنین ویژگی‌ای ندارد.

به باور کانت، جهان خارج از راه ادراک حسی به‌صورت داده‌ای وارد ذهن انسان می‌شود؛ سپس عقل انسان، اشیاء و پدیده‌ها را در قالب فضا-زمان درک کرده و میان اشیاء و رویدادهای مشاهده‌شده، رابطهٔ علی برقرار می‌کند. اما آیا نمی‌توانیم بگوییم که ذهن انسان ابزاری انعطاف‌پذیر است و می‌تواند خود را با حقیقت جهان سازگار کند؟

 

تعمیق مفهوم رنگ و زیبایی‌شناسی استعلایی؟

کانت در بخش «زیبایی‌شناسی استعلایی» (به‌معنای یونانیِ آن یعنی «شناختِ حسی») توضیح می‌دهد که فضا و زمان، صورِ پیشینیِ شهودِ ما هستند؛ یعنی ما اشیاء را الزاماً در چارچوبِ فضا و زمان می‌بینیم، ولی این چارچوب‌ها را به جهان بیرون نسبت نمی‌دهیم، بلکه آنها را از ذهنِ خود به جهان می‌افزاییم. به‌همین قیاس، می‌توان گفت که «رنگ» نیز گونه‌ای کیفیتِ حسی است که ساختارِ دستگاهِ ادراکیِ ما آن را بر پدیده‌ها تحمیل می‌کند. پس وقتی از رنگِ یک شیء سخن می‌گوییم، در حقیقت از نحوهٔ مواجههٔ خود با آن شیء گفت‌وگو می‌کنیم، نه از خودِ شیء.

 

متامریسم در صنعت رنگ و پیوند آن با فلسفهٔ کانت

متامریسم در صنعت رنگ، مسئله‌ای بسیار رایج است. هنگامی که به بررسی آن می‌پرداختم، خود را در سفری فکری یافتم که تا فلسفهٔ کانت امتداد داشت. آنچه از ظاهر، مشکلی صنعتی به نظر می‌رسد، یعنی ناهماهنگی رنگ، در حقیقت همچون آزمایشگاهی برای پرسش‌های کهن فلسفی عمل می‌کند. در صنعت رنگ، «متامریسم» حالتی است که در آن دو رنگ، زیر یک منبع نوری یکسان به نظر می‌رسند، اما زیر نوری دیگر، طیف‌هایی کاملاً متفاوت نشان می‌دهند. پرسش اینجاست: رنگ حقیقی کدام است؟ آن که در نور روز دیده می‌شود یا آن که در زیر نور فلورسنت؟ درست در همین نقطه است که انقلاب اپیستمولوژیک ایمانوئل کانت وارد می‌شود. کانت در کتاب سنجش خرد ناب می‌گوید که انسان به جهان خارج دسترسی مستقیم ندارد و نمی‌تواند حقیقت اشیاء (نومن) را درک کند، بلکه تنها بازتابی را که ذهن و حواس ما به ما نشان می‌دهند (فنومن) ادراک می‌کند. هنگام کار با مواد رنگی، دقیقاً این استدلال کانت را تجربه می‌کنیم:

نومن (شیء فی‌نفسه): ساختار مولکولی رنگ و طول‌موج مطلقی که بازتاب می‌دهد، که انسان و ابزارهای استاندارد ادراکی هرگز نمی‌توانند مستقیماً به آن دست یابند.

فنومن (پدیده): تغییرات رنگی‌ای که در زیر منابع نوری گوناگون، توسط دستگاه‌های آزمایشگاهی یا چشم ما درک می‌شوند.

به‌عبارتی، هر رنگی که در آزمایشگاه اندازه‌گیری، همسان‌سازی و فرمول‌بندی می‌کنیم، در حقیقت چیزی جز یک «فنومن» نیست که از صافی ادراک انسانی و عقل گذشته است. هنگامی که به دنبال تطابق کامل هستیم، در واقع نه به دنبال حقیقت مطلق، بلکه به دنبال هماهنگی در محدودهٔ ذهن و ابزارهای ادراکی خود هستیم. علم، فنّاوری و فلسفه، در حقیقت بسیار نزدیک‌تر از آن چیزی هستند که می‌پنداریم. حتی هنگامی که خطای فرمول‌بندی فیزیکی را برطرف می‌کنیم، نظریه‌های شناختی‌ای را که سده‌ها پیش در محافل فلسفی بحث می‌شدند، دوباره تجربه می‌کنیم.

کانت و عقل عملی؛ از شناخت تا عمل

در پایانِ این تأمل، شایسته است به یاد داشته باشیم که کانت تنها به عقلِ نظری (شناختی) نپرداخت، بلکه عقلِ عملی (اخلاقی) را نیز بنیاد نهاد. در حوزهٔ رنگ و صنعت، هرچند از منظر عقلِ نظری، شناختِ «رنگِ حقیقی» ناممکن است، در عرصهٔ عمل، ما مجبوریم برای ادامهٔ کار، به توافق‌های عملی روی آوریم: مثلاً استانداردهایی تعیین کنیم که زیر نورِ معیار (مانند D65) رنگ‌ها منطبق به نظر رسند. این توافق‌ها نه حقیقتی مطلق، بلکه قراردادهایی کارآمدند که به ما امکان تولید و ارتباط می‌دهند. بدین‌سان، صنعت رنگ روزانه، هم با عقل نظری (حدود شناخت) و هم با عقل عملی (ضرورتِ عمل) سر و کار دارد.

در نهایت، هنگامی که با خطایی در فرمولاسیون رنگ مواجه می‌شویم و آن را اصلاح می‌کنیم، در واقع نظریه‌های شناختیِ چندصدساله را دوباره تجربه می‌کنیم؛ پرسش از رنگ، پرسش از حقیقتِ ادراک است و پرسش از ادراک، بازگشت به همان پرسشِ جاودانه‌ای است که کانت با آن، فلسفه را برای همیشه متحول کرد.

 

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا