اختصاصی بسپار/ فلسفه علم برای پلیمری ها/ وقتی دیگری ناپدید میشود: علم و مساله ی انسان زدایی

گروه ترجمه و تولید محتوا در بسپار/ایران پلیمر جهان مدرن، بیش از هر دوره دیگری، جهانِ شناخت است. ما جهان را اندازهگیری میکنیم، طبقهبندی میکنیم، پیشبینی میکنیم، و به داده تبدیل میکنیم. از پزشکی و زیستفناوری گرفته تا هوش مصنوعی و نظامهای آماری، بخش بزرگی از قدرت تمدن معاصر، از همین توانایی ناشی میشود: توانایی تبدیل واقعیت به چیزی قابلمحاسبه و قابلکنترل.
نویسنده: سعیده خلجی، کارشناس ارشد مهندسی پلیمر
اما درست در همین نقطه، پرسشی جدی پدیدار میشود: وقتی جهان را دقیقتر میبینیم، چه چیزهایی ممکن است از میدان دید ما حذف شوند؟
این پرسش، مسالهای فنی یا اخلاقی نیست. تاریخ مدرن بارها نشان داده است که حذف انسان، همیشه از دلِ نفرت آشکار یا خشونتی هیستریک آغاز نمیشود. گاه در دلِ عقلانیترین ساختارها، دقیقترین زبانها، و منظمترین نظامها رخ میدهد؛ جایی که انسان، آرامآرام، از «شخص» به «مورد»، از «چهره» به «داده»، و از «غایت» به «وسیله» فروکاسته میشود.
در قرن بیستم، هانا آرنت در مواجهه با دادگاه آدولف آیشمن، این موضوع را در قالب مفهومی تکاندهنده صورتبندی کرد: «ابتذال شر». اما پرسشی که از دلِ تحلیل او سر برمیآورد، به گذشته محدود نمیشود. اگر انسان میتواند در دلِ عادیترین و عقلانیترین ساختارها ناپدید شود، آنگاه باید پرسید این فرایند چگونه رخ میدهد؟ و آیا در خودِ شیوههای مدرنِ شناخت از جمله در علم نیز امکانهایی از آن وجود دارد؟
این نوشته، تلاشی است برای اندیشیدن به همین پرسش؛ به نسبت میان علم، عقلانیت مدرن، و امکان انسانزدایی.
آیشمن در اورشلیم
سال ۱۹۶۱، دادگاهی در اورشلیم. آدولف آیشمن، یکی از مسئولان اصلی سازماندهی انتقال میلیونها یهودی به اردوگاههای مرگ، اکنون در برابر قضاوت نشسته بود؛ نه فقط قضاوتی حقوقی، بلکه نوعی مواجهه تاریخی و اخلاقی با یکی از تاریکترین رخدادهای قرن بیستم.
در میان حاضران، هانا آرنت نیز حضور داشت؛ نه بهعنوان قاضی یا شاهد، بلکه بهعنوان ناظری که میکوشید بفهمد چگونه چنین جنایتی ممکن شده است. قرار بود او برای مجله ی نیویورکر از روند دادگاه گزارش تهیه کند، اما مساله وی بازسازی وقایع نبود. پرسش اصلی او این بود که چگونه انسانی میتواند در سازماندهی مرگ میلیونها نفر مشارکت کند، بیآنکه خود را هیولا بداند.
آرنت انتظار داشت با چهرهای مواجه شود که بتواند ابعاد این فاجعه را در خود مجسم کند؛ شخصیتی تاریک، افراطی و آشکارا شرور. اما آنچه دید، بهطرزی نگرانکننده عادی بود.
آیشمن، در روایت آرنت، نه هیولایی استثنایی، بلکه انسانی کاملا معمولی به نظر میرسید. در گفتار او نه نشانی از نفرتی افراطی دیده میشد و نه زبانی که بتوان آن را بهسادگی به شرارت پیوند زد. آنچه بهجای آن حضور داشت، مجموعهای از عبارتهای آشنا و اداری بود: «من فقط دستورها را اجرا میکردم»، «این وظیفه من بود»، «من مطابق قانون عمل کردم». زبان او، زبانی بوروکراتیک، منظم و بهشدت کلیشهای بود؛ زبانی که گویی بیش از آنکه از درون یک فرد برخیزد، از دلِ یک دستگاه سخن میگوید.
همین مواجهه بود که آرنت را به یکی از بحثبرانگیزترین مفاهیم فلسفی قرن بیستم رساند؛ مفهومی که او در آیشمن در اورشلیم با عنوان «ابتذال شر» صورتبندی کرد. شر، در این خوانش، لزوما از نفرتی اهریمنی یا نیتی استثنایی سرچشمه نمیگیرد؛ بلکه میتواند در دلِ عادیترین کنشها، در اطاعتِ بیتامل، و در فقدانِ نوعی مکث اخلاقی شکل بگیرد.
آنچه آرنت در آیشمن میدید، نه فقدان هوش، بلکه فقدانِ تفکر بود. مساله، ناتوانی در فاصلهگرفتن از قواعد، زبانها و ساختارهای مسلط و پرسیدن پرسشهایی بنیادین بود: «آنچه انجام میدهم چیست؟» و «این کار را با چه کسی انجام میدهم؟»
در غیاب این توانایی، کنش به امری فنی و اداری تبدیل میشود. فرد، دیگر عمل خود را بر اساس پیامدهای انسانی آن نمیسنجد، بلکه تنها میپرسد آیا وظیفهاش را «درست انجام داده» یا نه. بهجای پرسش «آیا این کار درست است؟»، پرسش دیگری جای آن را میگیرد: «آیا این کار بهدرستی اجرا شده است؟».
همین جابهجایی ظریف، اما بنیادین، همان نقطهای است که در آن اخلاق بهتدریج از میدان کنار میرود.
در تحلیل آرنت، زبان نقشی تعیینکننده پیدا میکند. زبان آیشمن، مملو از واژههای اداری و فرمولهای بوروکراتیک بود؛ زبانی که در آن، انسانها به «مورد»، تصمیمها به «دستور»، و کشتار به «فرایند انتقال» تبدیل میشوند. این زبان، فقط ابزاری برای توصیف واقعیت نیست، بلکه خود بخشی از سازوکار کنش است: ابزاری برای ایجاد فاصله، برای زدودن بار اخلاقی و عاطفی از آنچه رخ میدهد.
اما همینجا است که تحلیل آرنت، از یک توصیف تاریخی فراتر میرود و به نوعی هشدار فلسفی بدل میشود. اگر شر میتواند نه در هیولاها، بلکه در دلِ عادیترین ساختارها و منظمترین نظامها شکل بگیرد، آنگاه دیگر نمیتوان آن را به موقعیتهای استثنایی محدود کرد. مساله، دیگر فقط به افراد «شرور» مربوط نیست، بلکه به شیوههایی مربوط میشود که در آنها میبینیم، میفهمیم و عمل میکنیم.
از اینرو، آنچه آرنت «ابتذال شر» مینامد، بیش از آنکه توصیف یک رخداد تاریخی باشد، تشخیص یک امکان است: امکان اینکه انسان، بدون آنکه خود را شرور بداند، در کنشهایی مشارکت کند که پیامدهایی عمیقا غیرانسانی دارند. و این امکان، دقیقا از همانجایی پدید میآید که کنش، بهطور کامل درون قواعد، زبانها و ساختارها حل میشود.
در این نقطه، مفهومی دیگر بهتدریج در افق ظاهر میشود: انسانزدایی.
اگر در تحلیل آرنت، مسئله در ناتوانی از دیدنِ دیگری بهعنوان یک «شخص» است، انسانزدایی را میتوان فرایندی دانست که در آن، این ناتوانی بهصورت نظاممند تثبیت میشود؛ فرایندی که در آن، انسان آرامآرام به «مورد»، «واحد»، یا «ابژه» فروکاسته میشود.
و اگر چنین باشد، پرسش مهمتری پیش روی ما قرار میگیرد: این فرایند دقیقا چگونه رخ میدهد؟ و آیا ممکن است در دلِ مدرنترین و عقلانیترین شیوههای شناخت از جمله در خودِ علم نیز امکانهایی از آن وجود داشته باشد؟
انسانزدایی چیست؟
اگر بخواهیم از «انسانزدایی» سخن بگوییم، باید مراقب باشیم آن را به بیرحمی یا فقدان همدلی فرو نکاهیم. مساله، فقط یک خطای اخلاقی نیست؛ بلکه نوعی دگرگونی در نحوه دیدن است. لحظهای که در آن، دیگری دیگر نه بهمثابه یک «شخص»، بلکه بهعنوان چیزی قابلاستفاده، قابلاندازهگیری و قابلجایگزینی ظاهر میشود.
در سنت فلسفی، این تمایز را میتوان بهروشنی در اندیشه ایمانوئل کانت دید: انسان باید همواره «غایت» تلقی شود، نه تنها «وسیله». اما علم مدرن، در روش خود، ناگزیر از نوعی فاصلهگذاری و انتزاع است. برای شناخت دقیق، جهان باید به ابژههایی تبدیل شود که بتوان آنها را سنجید، مقایسه کرد، طبقهبندی کرد و در قالب قوانین عام توضیح داد. همین فرایند، سرچشمه قدرت علم است.
تنش، از همین نقطه آغاز میشود. زیرا همان نگاهی که امکان شناخت دقیق طبیعت را فراهم میکند، میتواند به قلمرو انسان نیز سرایت کند. وقتی بدن انسان به «نمونه»، رفتار او به «داده»، و رنج او به «متغیر» تبدیل میشود، فاصلهای ظریف اما تعیینکننده پدید میآید: فاصلهای میان «شناختن» و «بهحسابآوردن».
انسانزدایی، در همین فاصله رخ میدهد. نه در قالب یک جهش ناگهانی، بلکه در یک لغزش تدریجی؛ جایی که زبان تغییر میکند، مفاهیم خنثی میشوند، و آنچه روزی غیرقابلتصور بود، آرامآرام عادی جلوه میکند. در این مسیر، فردیت رنگ میبازد؛ نامها جای خود را به شمارهها میدهند، و چهرهها در میان دستهبندیها ناپدید میشوند.
آنچه این فرایند را نگرانکنندهتر میکند، این است که میتواند دقیقا در دلِ عقلانیترین و منظمترین فعالیتها رخ دهد. انسانزدایی، برخلاف تصور رایج، همیشه از آشوب، نفرت یا خشونت آشکار آغاز نمیشود؛ گاه از دلِ نظمی بیشازحد دقیق، زبانی بیشازحد خنثی، و تمرکزی بیشازحد محدود بر «کارایی» پدید میآید.
از این منظر، انسانزدایی را نمیتوان انحرافی بیرونی از علم دانست. شاید دقیقتر آن باشد که بگوییم این امکان، در حاشیه همان شیوهای کمین کرده است که علم بهواسطه آن جهان را قابلشناخت میکند. و همین امر، ما را ناگزیر میکند که به خودِ شیوه دیدنِ علمی بازگردیم: به این پرسش که وقتی میکوشیم جهان را دقیقتر ببینیم، چه چیزهایی ممکن است ناخواسته از میدان دید ما حذف شوند؟
سازوکارهای انسانزدایی
اما اگر انسانزدایی را نه یک حادثه استثنایی، بلکه نوعی لغزش در نحوه دیدن بدانیم، آنگاه پرسش مهمتر این است که این لغزش چگونه رخ میدهد؟ چه سازوکارهایی باعث میشوند که در دلِ فعالیتی بهظاهر عقلانی و منظم، انسان بهتدریج از میدان دید کنار رود؟
نخستین سازوکار را شاید بتوان «بیطرفیِ کاذب» نامید. علم، برای آنکه بتواند دقیق باشد، ناگزیر از فاصلهگرفتن از داوریهای شتابزده است. اما این فاصلهگذاری، اگر بهدرستی فهم نشود، میتواند به این توهم بینجامد که آنچه اندازهگیری میشود، از حیث اخلاقی نیز خنثی است. در اینجا، تعلیق داوری، آرامآرام به تعلیق مسئولیت تبدیل میشود.
دومین سازوکار، در زبان رخ میدهد. زبان علمی، برای دستیابی به دقت و قابلیت تعمیم، ناگزیر به انتزاع است؛ اما همین انتزاع میتواند بخشی از واقعیت انسانی را پنهان کند. وقتی «فرد» به «مورد»، «بدن» به «نمونه»، و «رنج» به «داده» تبدیل میشود، فقط واژهها تغییر نمیکنند. زبان، فقط واقعیت را توصیف نمیکند، بلکه شیوه دیدن آن را نیز شکل میدهد. و در اینجا، آنچه بهتدریج محو میشود، خودِ حضور انسانیِ دیگری است.
سومین سازوکار، در ساختارهای نهادی علم قرار دارد. پژوهش علمی، بهویژه در مقیاسهای بزرگ، در شبکهای از تقسیم کار، تخصصگرایی و سلسلهمراتب سازمان مییابد. هر فرد تنها بخشی از فرایند را میبیند و مسئولیتها میان لایههای مختلف توزیع میشوند. این ساختار، کارآمدی را افزایش میدهد، اما همزمان میتواند فاصلهای میان کنش و پیامدهای انسانی آن ایجاد کند. آنچه در سطح کلان رخ میدهد، دیگر بهسادگی به تصمیم یک فرد قابلتقلیل نیست.
و سرانجام، شاید مهمترین سازوکار: عادیسازی.
تقریبا هیچیک از این دگرگونیها ناگهانی رخ نمیدهند. هر گام، در زمان خود، کوچک، فنی و قابلتوجیه به نظر میرسد. اما در امتداد همین گامهای کوچک، افقی تازه شکل میگیرد؛ افقی که در آن، آنچه روزی غیرقابلتصور بود، اکنون فقط «بخشی از فرایند» به نظر میرسد.
نکته تعیینکننده اینجاست که این سازوکارها، الزاما از بیرونِ علم وارد نمیشوند. بسیاری از آنها از دلِ همان ویژگیهایی پدید میآیند که علم را قدرتمند کردهاند: دقت، انتزاع، سازمانیافتگی و تمرکز بر نتیجه.
و شاید مسئله دقیقاً همین باشد: چگونه میتوان دقیق دید، بیآنکه انسان از میدان دید حذف شود؟
آیا انسان زدایی واقعا رخ داده است؟
اگر آنچه گفتیم یک امکان نظری بود، میشد آن را در سطح هشداری انتزاعی نگه داشت. اما تاریخ قرن بیستم نشان میدهد که این سازوکارها چگونه، در شرایطی خاص، بهواقع فعال میشوند و نه در حاشیه علم، بلکه در متن آن.
در آستانه و خلال جنگ جهانی دوم، پیوند میان علم، ایدئولوژی و قدرت سیاسی به یکی از تاریکترین صورتهای خود رسید. در این دوره، علم در بخشهایی از جهان، دیگر صرفاً ابزاری برای شناخت نبود، بلکه در خدمت پروژههایی قرار گرفت که هدفشان کنترل، حذف و مدیریت انسانها بود.
علم نژادی و حذف انسان
در آلمان نازی، بخشی از جامعه علمی در خدمت چیزی قرار گرفت که بعدها «علم نژادی» نام گرفت؛ مجموعهای از نظریهها و پژوهشهای ظاهراً علمی که میکوشیدند برتری نژادی، تبعیض و حذف گروههای انسانی را با زبان زیستشناسی، ژنتیک و نظریه تکامل توجیه کنند. در این چارچوب، برخی انسانها نه بهعنوان افرادی دارای کرامت برابر، بلکه بهمثابه «تهدید زیستی» برای جامعه دیده میشدند.
مفاهیمی مانند «پاکی نژادی» و «بهداشت نژادی» تنها شعارهای سیاسی نبودند، بلکه در سیاستگذاریهای پزشکی، آموزشی و حتی پژوهشهای علمی نفوذ کرده بودند. یهودیان، کولیها، معلولان و بسیاری دیگر، آرامآرام از مقام «شخص» به «مسئله» یا «خطر» فروکاسته میشدند.
یکی از شناختهشدهترین چهرههای این نظام، یوزف منگله، پزشک اردوگاه آشویتس بود. او آزمایشهای گسترده و خشونتباری را بر زندانیان، بهویژه دوقلوها، کودکان و افرادی با ویژگیهای جسمانی خاص انجام میداد. هدف این آزمایشها، بررسی وراثت، ژنتیک و امکان «تکثیر نژاد آریایی» بود.
بسیاری از این آزمایشها بدون بیهوشی، همراه با تزریق مواد خطرناک، ایجاد عمدی بیماری و جراحیهای غیرضروری انجام میشدند و اغلب به مرگ یا معلولیت دائمی قربانیان میانجامیدند. اما آنچه این وضعیت را از صرفِ خشونت فراتر میبرد، نوع نگاهِ نهفته در آن بود: انسان، دیگر نه یک فرد دارای رنج و کرامت، بلکه مادهای برای تولید دانش تلقی میشد.
در اینجا، انسانزدایی تنها در نتیجه نهایی رخ نمیدهد، بلکه پیشتر، در خودِ شیوه دیدن آغاز شده است؛ در لحظهای که دیگری، پیش از آنکه «کسی» باشد، به «موضوع پژوهش» تبدیل میشود.
بدن انسان به مثابه منبع داده
نمونهای دیگر را میتوان در آزمایشهای زیگموند راشر در اردوگاه داخائو دید. اوایل دهه ۱۹۴۰، راشر که برای اساس فعالیت میکرد، مجموعهای از آزمایشهای فیزیولوژیک را با هدف کمک به نیروی هوایی آلمان آغاز کرد. موضوع ظاهراً کاملاً علمی و نظامی بود: بررسی تأثیر ارتفاع زیاد و کمبود اکسیژن بر بدن خلبانان.
برای بازسازی شرایط پرواز در ارتفاعات بالا، زندانیان در اتاقهای فشار پایین قرار داده میشدند؛ محفظههایی که شرایط جوی ارتفاعی مرگبار را شبیهسازی میکردند. در این وضعیت، عملکرد قلب، مغز، تنفس و فشار خون با دقت ثبت میشد؛ گویی بدن انسان به یک «سیستم آزمایشگاهی زنده» تبدیل شده است.
اما آنچه این آزمایشها را تعیینکننده میکند، فقط خشونت آنها نیست، بلکه نحوه تبدیل انسان به ابژه علمی است. بسیاری از زندانیان در اثر هیپوکسی شدید جان میباختند و در برخی موارد، مرگ نه بهعنوان پیامدی ناخواسته، بلکه بخشی از روند مشاهده تلقی میشد.
واژگانی مانند «آزمایش»، «داده»، «نمونه» و «نتیجه» در ظاهر همان زبان رایج علم تجربیاند؛ اما در اینجا، چیزی اساسی از میدان دید حذف شده است: اینکه موضوع این اندازهگیریها، یک انسان است.
در چنین وضعیتی، مسئاله این نیست که علم ذاتاً خشونتبار است، بلکه این است که منطق اندازهگیری، کنترل و بازتولید شرایط، اگر از هرگونه محدودیت اخلاقی جدا شود، میتواند انسان را به چیزی کاملا قابلدستکاری فروبکاهد.
انسان بهعنوان ماده خام علمی
نمونهای مشابه را میتوان در «واحد ۷۳۱» ارتش امپراتوری ژاپن مشاهده کرد؛ مرکزی محرمانه برای توسعه جنگافزارهای بیولوژیک که تحت فرماندهی شیرو ایشی فعالیت میکرد.
در این مرکز، اسیران جنگی و غیرنظامیان عمداً به بیماریهایی مانند طاعون، وبا و سیاهزخم آلوده میشدند تا میزان سرایت، مرگومیر و کارایی این عوامل در جنگ بررسی شود. افزون بر این، آزمایشهای مربوط به سرمازدگی، کالبدشکافی زندگان و آزمون سلاحهای شیمیایی نیز بر روی زندانیان انجام میشد.
اما شاید نگرانکنندهتر از خودِ خشونت، زبانی بود که این نظام برای توصیف قربانیان به کار میبرد. زندانیان گاه با واژه «ماروتا» به معنای «کنده چوب» نامیده میشدند؛ اصطلاحی که انسان را به چیزی در حد یک شی مصرفی فرو میکاست.
این نامگذاری فقط یک تعبیر زبانی نبود. بخشی از همان فرایندی بود که انسانزدایی را ممکن میکند. زیرا وقتی فرد دیگر بهعنوان «انسان» دیده نشود، اعمال خشونت علیه او نیز آسانتر، عادیتر و قابلتوجیهتر میشود.
در اینجا، پیش از حذف فیزیکی، نوعی حذف مفهومی رخ داده است: حذفِ انسان از زبان، از تخیل اخلاقی، و از میدان توجه.
چگونه انسان ناپدید میشود؟
آنچه این نمونهها را برای بحث ما مهم میکند، فقط ابعاد فاجعهبار آنها نیست، بلکه سازوکار مشترکی است که در همه آنها دیده میشود.
نخست، زبان. افراد به «نمونه»، «مورد»، «واحد» یا «داده» تبدیل میشوند. این تغییر ظاهراً کوچک، بخشی از فرایندی است که میان کنشگر و انسانِ مقابل فاصله ایجاد میکند؛ فاصلهای که انجام اعمال خشونتبار را ممکنتر میسازد.
دوم، نوعی تعلیق اخلاقی. در بسیاری از این پروژهها، تمرکز اصلی بر دقت روش، کنترل متغیرها و ثبت نتایج بود. بهتدریج، پرسش «آیا این آزمایش درست انجام شده است؟» جای پرسش بنیادیتر «آیا اساساً باید انجام شود؟» را میگرفت.
سوم، ساختارهای نهادی. این فعالیتها معمولاً در چارچوب سازمانهای بزرگ، با تقسیم کار دقیق و سلسلهمراتب پیچیده انجام میشدند. هر فرد تنها بخشی از فرایند را میدید و مسئولیتها میان لایههای مختلف توزیع میشدند. همین پراکندگی، امکان نوعی فاصلهگیری روانی و اخلاقی را فراهم میکرد؛ وضعیتی که در آن، افراد میتوانستند کنش خود را «انجام وظیفه» تلقی کنند.
و سرانجام، عادیسازی. هیچیک از این فرایندها ناگهانی رخ ندادند. آنچه میبینیم، حاصل زنجیرهای از گامهای کوچک است: تغییر در زبان، تغییر در معیارهای ارزیابی، و تغییر در آنچه «قابلقبول» تلقی میشود. در امتداد همین گامهای تدریجی، افقی شکل میگیرد که در آن، آنچه زمانی ناممکن مینمود، اکنون بخشی عادی از کار روزمره به نظر میرسد.
اهمیت این تاریخ، فقط در یادآوری گذشته نیست. اهمیت آن در این است که نشان میدهد انسانزدایی، لزوماً از دلِ نفرت آشکار یا خشونت هیستریک آغاز نمیشود؛ بلکه میتواند درون دقیقترین نظامهای عقلانی، در زبانهای ظاهراً خنثی، و در ساختارهایی شکل بگیرد که هدفشان کارآمدترکردن جهان است.
و شاید همین نکته است که این پرسش را همچنان به مسئلهای معاصر تبدیل میکند.
چهار رویکرد به مساله «خنثی بودن» علم
این پرسش، یکی از مهمترین مناقشههای فلسفه علم معاصر را شکل داده است؛ مناقشهای که دیگر تنها درباره روششناسی یا اعتبار شناخت نیست، بلکه به نسبت علم، قدرت، و انسان مربوط میشود.
علم خنثی است
نخست، دیدگاهی قرار دارد که میتوان آن را «دفاع از خنثیبودن روش علمی» نامید؛ دیدگاهی که در آثار کارل پوپر و کارل همپل دیده میشود. در این نگاه، علم اساسا مجموعهای از روشها برای تولید شناخت معتبر است. آنچه اهمیت دارد، دقت روش، آزمونپذیری، قابلیت تکرار، و کنترل خطاست. برای مثال، در یک پژوهش پزشکی، مسئله اصلی این است که آیا آزمایش بهدرستی طراحی شده است یا نه: آیا متغیرها کنترل شدهاند؟ آیا دادهها قابل اعتمادند؟ آیا نتایج را میتوان بازتولید کرد؟
در این چارچوب، علم بهخودیخود نه اخلاقی است و نه غیراخلاقی؛ همانگونه که یک ابزار اندازهگیری ذاتا «خوب» یا «بد» نیست. از این منظر، اگر علم به خشونت یا انسانزدایی منجر شود، مساله در سوءاستفاده از علم است، نه در خودِ روش علمی. بنابراین، پرسشهای اخلاقی هرچند مهماند، بیرون از هسته معرفتی علم قرار میگیرند.
علم درون پارادایمها شکل میگیرد
اما توماس کوهن این تصویر را پیچیدهتر میکند. او نشان میدهد که علم هرگز در خلأ عمل نمیکند، بلکه همواره درونِ «پارادایمها» پیش میرود؛ چارچوبهای تاریخی و مفهومیای که تعیین میکنند چه چیزی اصلا «مساله علمی» محسوب شود، چه نوع پرسشهایی مشروع باشند، و چه پاسخهایی معتبر تلقی شوند.
برای مثال، اینکه بدن انسان در پزشکی مدرن عمدتا بهصورت مجموعهای از دادههای زیستی، شاخصهای قابلاندازهگیری و فرایندهای فیزیولوژیک فهم میشود، نتیجه مشاهدهای خنثی از واقعیت نیست؛ بلکه حاصل نوعی نگاه تاریخی خاص به بدن و انسان است. در سنتهای دیگر، ممکن بود بدن نه همچون «ماشینی زیستی»، بلکه بهعنوان بخشی از کلیت تجربه انسانی، روان، فرهنگ و زیستجهان فرد فهم شود.
در این نگاه، علم دیگر کاملا بیرون از تاریخ و فرهنگ قرار ندارد. حتی آنچه «بدیهی» به نظر میرسد، ممکن است محصول نوع خاصی از دیدن باشد.
علم فقط یک شیوه شناخت است
پل فایرابند گام رادیکالتری برمیدارد و خودِ اقتدار این نگاه را زیر سؤال میبرد. او میپرسد چرا باید تنها این شیوه از فهم جهان معتبر تلقی شود؟ چرا باید نگاهی که جهان و انسان را به مجموعهای از دادهها، متغیرها و فرایندهای قابلکنترل تبدیل میکند، نسبت به دیگر شیوههای فهم برتری داشته باشد؟
از نظر فایرابند، علم نه فقط یک روش شناخت، بلکه نهادی تاریخی و اجتماعی است که با قدرت، سیاست و ساختارهای فرهنگی پیوند دارد. به همین دلیل، ادعای بیطرفی مطلق علم گاه میتواند این پیوندها را پنهان کند. مسئله، دیگر فقط این نیست که علم چه میگوید، بلکه این است که چه نوع نگاهی را طبیعی و بدیهی جلوه میدهد.
علم بدون ارزش ممکن نیست
در برابر این دو قطب، متفکرانی مانند یورگن هابرماس و هلن لونگینو تلاش میکنند راه میانهای بگشایند. آنان نه علم را کاملا خنثی میدانند و نه ذاتا سرکوبگر تلقی میکنند. از نظر آنها، ارزشها همواره در علم حضور دارند: در انتخاب موضوعات پژوهشی، در تخصیص بودجه، در تعیین اینکه چه مسالهای «مهم» تلقی شود، و حتی در نحوه تفسیر دادهها.
برای مثال، اینکه شرکتهای دارویی عمدتا بر بیماریهای سودآور سرمایهگذاری میکنند، یا اینکه برخی فناوریها سریعتر از دیگر حوزهها توسعه مییابند، صرفاً یک مسئله فنی نیست؛ بلکه به ساختارهای اقتصادی، سیاسی و اجتماعی نیز مربوط است.
اما تفاوت مهم این رویکرد با نسبیگرایی کامل در این است که هابرماس و لونگینو همچنان از امکان نقد و اصلاح دفاع میکنند. مساله اصلی، حذف ارزشها نیست زیرا چنین چیزی اصلا ممکن نیست، بلکه آشکارکردن، نقدپذیرکردن و پاسخگوکردن آنهاست.
مثال: بدن انسان همچون «داده»
برای آنکه این اختلافها از سطحی نظری فاصله بگیرند، میتوان آنها را در قالب یک مثال عینیتر دید. فرض کنیم پژوهشی زیستپزشکی در حال آزمایش یک داروی جدید است. در این پژوهش، بدن انسان به مجموعهای از دادهها و شاخصهای زیستی تبدیل میشود: فشار خون، واکنش سلولی، سطح هورمونها، میزان پاسخ به دارو، و احتمال بروز عوارض جانبی.
از منظر دیدگاه نخست، پرسش اصلی این است که آیا آزمایش بهدرستی انجام شده است یا نه. آیا تعداد نمونهها کافی است؟ آیا نتایج از نظر آماری معتبرند؟ آیا میتوان آزمایش را تکرار کرد؟ در اینجا، انسان عمدتاً بهمثابه «موضوع اندازهگیری» ظاهر میشود.
اما از نگاه کوهن، خودِ این شیوه نگاهکردن به بدن، محصول یک پارادایم تاریخی است. بدن، در این چارچوب، به چیزی تبدیل میشود که باید سنجیده، کنترل و تحلیل شود. این نگاه در پزشکی مدرن بدیهی به نظر میرسد، اما بدیهیبودن آن، نتیجه تاریخیِ سلطه نوع خاصی از فهم انسان است.
فایرابند حتی یک گام جلوتر میرود و میپرسد: چرا باید این نوع نگاه تنها راه معتبر فهم انسان باشد؟ آیا آنچه در قالب داده و عدد نمیگنجد مانند تجربه رنج، ترس، یا کیفیت زیسته بدن بهتدریج از میدان دید حذف نمیشود؟
و در رویکرد هابرماس و لونگینو، پرسش اصلی این است که چه نیروهایی تعیین میکنند چه پژوهشی انجام شود، چه کسانی موضوع آزمایش باشند، و چه نوع دانشی ارزشمند تلقی گردد. برای مثال، اینکه بودجههای عظیم صرف توسعه برخی فناوریهای پزشکی میشود، درحالیکه بیماریهای رایج در جوامع فقیر کمتر مورد توجه قرار میگیرند، صرفاً یک مسئله علمی نیست، بلکه به ساختارهای قدرت و اولویتهای اجتماعی نیز مربوط است.
در این نقطه، مسئله دیگر صرفاً «درست یا غلط بودن» علم نیست، بلکه این است که علم چگونه انسان را میبیند. آیا انسان همچنان یک «شخص» باقی میماند، یا آرامآرام به «مورد»، «نمونه»، «داده» و «منبع اطلاعات» فروکاسته میشود؟
کانت، آرنت، و مساله حذف انسان
در اینجا، بحث فلسفه علم به پرسشی عمیقتر درباره خودِ مفهوم «انسان» میرسد.
ایمانوئل کانت، در صورتبندی مشهورِ امر مطلق اخلاقی، تکید میکند که انسان باید همواره «غایت» تلقی شود، نه صرفاً «وسیله». معنای این اصل آن است که هیچ انسانی نباید تنها ابزاری برای دستیابی به هدفی دیگر باشد؛ حتی اگر آن هدف، پیشرفت علمی، امنیت ملی، یا توسعه فناوری باشد.
اگر این اصل را جدی بگیریم، آنگاه بسیاری از نمونههای تاریخی پیشین معنایی تازه پیدا میکنند. مسئله فقط خشونت یا مرگ نیست؛ بلکه لحظهای است که انسان، پیش از نابودی فیزیکی، از جایگاه اخلاقی خود فرو میافتد و به ابزاری برای تولید دانش، افزایش کارآمدی، یا تحقق اهدافی بیرون از خود تبدیل میشود.
در کنار این نگاه، تحلیل هانا آرنت افق نگرانکنندهتری میگشاید. آرنت، در مفهوم «ابتذال شر»، نشان میدهد که اعمال عمیقاً غیرانسانی لزوماً از نفرتی افراطی یا سادیسمی آشکار سرچشمه نمیگیرند. گاه شر، نه در هیولاها، بلکه در انسانهای عادی و در دلِ نظم اداری، تخصصگرایی، و اجرای روزمره وظایف شکل میگیرد.
اگر این تحلیل را به جهان علم تعمیم دهیم، تصویری نگرانکننده پدیدار میشود: پژوهشگرانی که در محیطی کاملاً تخصصی، عقلانی و منظم کار میکنند، اما بهتدریج توان دیدنِ انسانِ پشت دادهها را از دست میدهند. در چنین وضعیتی، مسئله این نیست که افراد الزاماً «شرور» باشند؛ بلکه مسئله آن است که ساختارها، زبانها و رویهها، امکان فاصلهگرفتن از انسانِ مقابل را فراهم میکنند.
انسانزدایی، اغلب نه بهصورت ناگهانی، بلکه در قالب فرایندی تدریجی رخ میدهد: تغییر زبان، تغییر معیارهای ارزیابی، و تغییر در آنچه «عادی» تلقی میشود. درست به همین دلیل است که خطر آن، همیشه آشکار و قابلتشخیص نیست.
صورتهای جدید انسانزدایی
شاید وسوسهبرانگیز باشد که انسانزدایی را پدیدهای متعلق به گذشته بدانیم؛ چیزی محدود به اردوگاههای مرگ، آزمایشهای نظامی، یا رژیمهای توتالیتر قرن بیستم. اما مسئله، احتمالاً پیچیدهتر از آن است. زیرا آنچه در آن نمونهها دیده میشد، صرفاً خشونت عریان نبود، بلکه نوعی شیوه دیدن بود: لحظهای که انسان، پیش از آنکه یک «شخص» باشد، به «مورد»، «داده»، «نمونه» یا «واحد قابلپردازش» تبدیل میشد.
در جهان معاصر، این فرایند اغلب نه در قالب خشونتی آشکار، بلکه در دلِ عقلانیترین و عادیترین سازوکارها رخ میدهد.
برای مثال، در نظامهای مبتنی بر هوش مصنوعی و کلانداده، انسانها بیش از هر زمان دیگری به مجموعهای از اطلاعات قابلتحلیل تبدیل شدهاند. الگوریتمها درباره استخدام، وام، بیمه، مراقبت پزشکی، یا حتی احتمال ارتکاب جرم تصمیمگیری میکنند. در بسیاری از این سامانهها، فرد نه بهمثابه انسانی با تاریخ، تجربه و وضعیت منحصربهفرد، بلکه بهعنوان یک «الگوی آماری» ظاهر میشود.
نمونهای مشهور از این مساله، خطاهای الگوریتمهای تشخیص چهره بود. برخی از این سیستمها، در شناسایی چهره افراد سیاهپوست یا زنان، خطای بسیار بیشتری نسبت به مردان سفیدپوست داشتند. مشکل، صرفاً یک نقص فنی نبود؛ بلکه نشان میداد آنچه بهعنوان «داده استاندارد» در نظر گرفته شده، خود حامل نوعی سوگیری انسانی و اجتماعی است. در اینجا، دقیقا همان پرسشی مطرح میشود که متفکرانی مانند هلن لونگینو بر آن تاکید میکنند: چه کسانی در تولید دانش دیده میشوند، و چه کسانی نادیده میمانند؟
از طرفی مسااله، فقط خطای فنی این الگوریتمها نیست. حتی اگر این سامانهها از نظر آماری دقیق باشند، باز هم پرسشی اساسی باقی میماند: وقتی انسان به «پروفایل داده» فروکاسته میشود، چه چیزی از تجربه انسانی او حذف میگردد؟ آیا آنچه در قالب داده قابلاندازهگیری نیست مانند رنج، اضطراب، امید، حافظه، یا وضعیت زیسته فرد، بهتدریج از میدان دید کنار نمیرود؟
وضعیت مشابهی را میتوان در پزشکی دادهمحور و زیستفناوری مشاهده کرد. بدن انسان، بیش از گذشته، موضوع پیشبینی، کنترل و بهینهسازی شده است. دادههای ژنتیکی، مدلهای پیشبینیکننده و سامانههای تشخیصی هوشمند، امکانات بیسابقهای برای درمان فراهم کردهاند؛ اما همزمان این خطر را نیز پدید آوردهاند که انسان، آرامآرام، همچون مجموعهای از فرایندهای زیستی فهم شود.
حتی در محیطهای دانشگاهی و پژوهشی نیز، منطق کمّیسازی روزبهروز گستردهتر شده است. پژوهشگران اغلب بر اساس تعداد مقالهها، میزان استناد، شاخصهای ارزیابی و خروجیهای قابلاندازهگیری سنجیده میشوند. در چنین فضایی، خودِ اندیشه نیز ممکن است به نوعی «تولید داده» فروکاسته شود.
شاید انسانزدایی در جهان امروز، بیش از هر چیز، در همین نامرئیشدنِ تدریجیِ انسان رخ دهد: زمانی که فرد، پیش از آنکه دیده شود، طبقهبندی میشود؛ پیش از آنکه شنیده شود، تحلیل میشود؛ و پیش از آنکه بهعنوان یک انسان فهم شود، به دادهای قابلپردازش تبدیل میگردد.
و شاید به همین دلیل است که انسانزدایی، دیگر فقط مسالهای تاریخی نیست، بلکه به یکی از پرسشهای مرکزی جهان فناورانه معاصر تبدیل شده است.
علم پس از بحران: از خنثیبودن تا مسئولیت
همین تجربههای تاریخی و همین نگرانیهای معاصر، بهتدریج نگاه به علم را نیز تغییر دادند. اگر در بخش بزرگی از قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم، علم اغلب فعالیتی خنثی و مستقل از ارزشها تلقی میشد، فجایع قرن بیستم این تصور را بهشدت متزلزل کردند.
پس از جنگ جهانی دوم، دیگر دشوار بود که بتوان علم را کاملا جدا از پیامدهای انسانی و سیاسی آن فهمید. آزمایشهای انسانی نازیها، پروژههای تسلیحات هستهای، و بعدها بحرانهای زیستمحیطی و فناورانه، این پرسش را پیش کشیدند که آیا دانشمند میتواند خود را تنها مسئول «درستی فنی» پژوهش بداند؟
در همین بستر بود که بسیاری از بحثهای فلسفه علم، بهتدریج، پیامدی عملی پیدا کردند.
برای مثال، رویکردهایی که بر خنثیبودن علم تاکید داشتند، باعث شدند که برای مدتی طولانی، مسئولیت دانشمند عمدتا در رعایت دقت روششناختی تعریف شود. اما نقدهای بعدی از توماس کوهن تا پل فایرابند و یورگن هابرماس، توجه را به این نکته جلب کردند که علم، همواره درون ساختارهای تاریخی، اجتماعی و سیاسی عمل میکند و نمیتواند کاملا از ارزشها جدا باشد.
نتیجه این تغییر نگاه، فقط یک بحث نظری نبود. بهتدریج، نهادهای علمی نیز دگرگون شدند. شکلگیری کمیتههای اخلاق پژوهش، الزام رضایت آگاهانه در آزمایشهای پزشکی، گسترش حوزه اخلاق زیستی، و بحثهای امروز درباره «هوش مصنوعی مسئولانه»، همگی بخشی از همین تحولاند.
امروز، بسیاری از دانشگاهها و مراکز فناوری میکوشند پرسشهای اخلاقی را نه در پایان فرایند، بلکه از آغازِ طراحی پژوهش و فناوری وارد کنند. این تغییر، حاصل نوعی آگاهی فزاینده است: آگاهی به اینکه فقط «کارکردن» فناوری اهمیت ندارد، بلکه نوع نگاهی است که در دلِ آن نسبت به انسان شکل میگیرد نیز تعیین کننده است.
از این منظر، شاید مهمترین اثر این نقدها آن بوده است که علم را وادار کردهاند دوباره به پرسشی بازگردد که زمانی بدیهی تصور میشد: دانش علمی، در نهایت، برای چه کسی و درباره چه کسی است؟
بازگشت مداوم به این پرسش، تنها یک تأمل نظری نیست، بلکه شرط حفظِ انسان در دلِ جهانِ فناورانه و دادهمحورِ امروز است. همانگونه که هانا آرنت هشدار میداد، خطر، همیشه از هیولاها آغاز نمیشود؛ گاه از لحظهای آغاز میشود که انسان، دیگر درباره آنچه انجام میدهد، نمیاندیشد.
متن کامل این مقاله را در شماره 284 ماهنامه بسپار که در نیمه خردادماه 1405 منتشر شده است، می خوانید.
در صورت تمایل به دریافت نسخه نمونه رایگان و یا دریافت اشتراک با شماره های ۰۲۱۷۷۵۲۳۵۵۳ و ۰۲۱۷۷۵۳۳۱۵۸ داخلی ۳ سرکار خانم ارشاد تماس بگیرید. نسخه الکترونیک این شماره از طریق طاقچه و فیدیبو قابل دسترسی است.





