یادداشت تبسم علیزادمنیر در نخستین روز کاری سال: تهران من کجاست؟

بسپار/ ایران پلیمر امسال در تعطیلات نوروز هم کار کرده بودم. ولی روز پانزدهم قرار بود نخستین روز کاری رسمی بسپار باشد. وقتی بر خلاف جهت دفتر به سمت میدان انقلاب می رفتم، یک نفر در چهارراه ولیعصر روبروی تئاتر شهر انگار پرفورمنس به اهتزاز درآوردن پرچم اجرا می کرد.در راسته کتابفروشان، در ساعات آغازین صبح، تک و توک کتابفروشی هایی باز بود. نمی دانم بعدتر کرکره های بیشتری بالا رفت یا نه. میدان را که دوباره به سمت دفتر دور زدم، سمت جنوب، آثار تخریب شدیدی پیدا بود. دل نداشتم بروم پایین و انستیتو پاستور را ببینم که البته در گزارش میدانی خبرنگار شرق چند ساعت بعد خواندم که اصولا تردد در نزدیکی آن هم آزاد نبوده است.قنادی فرانسه، یکی از نمادهای زندگی در محدوده دانشگاه تهران، نواختن “سمفونی تلخ و شیرین” خود را متوقف نکرده بود.
باران می آمد و چهره تهران در چنین روزی دلگیرتر هم شده بود. داشت از خیالم می گذشت که من تهران خودم را می خواهم، تهران همیشگی را با آن شور و هیجان و طغیانش، تهرانم کجاست؟
ناگهان خبر حمله به زیرساخت های پتروشیمی در جنوب رسید…
بله ما جنگ ستیزان همیشه، “آلترناتیو”ی نداشتیم، همانطور که جنگ طلبان اراده ای برای وقوع آن نداشتند، تنها تفاوت ما شاید در این بود که اطمینان داشتیم، جنگ، بسیاری از دستاوردهای مهندسین، متخصصین و سرمایه گذاران این سالها در کشور را یکجا به باد خواهد داد و دوباره ساختن آنها در هر سناریوی بعدی، مستلزم صرف جان، روان، هزینه، انرژی و سالیان سال زمان “مردم ایران” است.
بالاخره بعد از چند هفته، دفتر از انبوه شیشه های شکسته در اثر موج انفجار پاک شد. شیشه های موقت قبلتر روی پنجره ها نشسته بودند. درهای چوبی و فریم های فلزی شکسته را مهار کردیم، و میز و صندلی ها متناسب با شرایط، آرایش جنگی به خود گرفتند.
می دانیم که بسیاری از واحدهای صنعت پلیمر و پوشش هم آسیب های جزئی و کلی دیده اند. ما در کنار هم برای فردای ایران دوام خواهیم آورد.ما زنده به آنیم که آرام نگیریم… *





