اخباراخبار ویژه

سرمقاله شماره 287 مجله بسپار/ تبسم علیزادمنیر: بی فردایی

بسپار/ایران پلیمر همه دنیا در مورد پایداری حرف می زنند. پایداری زمین. بشر در طول میلیون ها سال بلاهای زیادی بر سر این سیاره آورده تا در رفاهی نسبی یا بیشتر از قبل زندگی کند، موفق هم بوده، حالا ولی انگار دارد همانطور که متوسط دما بالا می رود و کوه های یخ قطبی آب می شوند، کم کم از خواب زمستانی بلندی بیدار می شود. دارد خود زمین را می بازد.

امروز در اقصا نقاط دنیا آدم ها دور هم جمع می شوند و برنامه می چینند که چگونه زمین را جایی برای ادامه زندگی انسان نگه دارند.

برنامه دقیقا چیزیست که ما نداریم. ما ایرانی ها را می گویم. در طول ماه های اخیر خیلی از ما، خودمان، همکارانمان، خانواده یا دوستانمان در برهه های کوتاه چند روزه تا بیشتر، حس کرده ایم که دچار جمود فکری شده ایم. مطمئن باشید که تنها نبوده اید. این روزهای زندگی را بپذیرید و آگاهانه و با طمانینه از آن خارج شوید. هر کجا که لازم است کمک حرفه ای بگیرید ولی به گمانم یک دورهمی دوستانه یا خانوادگی، یا حتی یک جلسه رسمی،  هم می تواند گاهی همان تلنگری را بزند که برای خروج از ناتوانی تصمیم سازی، به آن نیاز دارید.

مساله این است که در برزخ زندگی کردن، مطلقا آسان نیست. میان دو بازه زمانی. میان گذشته ای که هر چند پیداست، با خود کوله باری از ناآرامی آورده، و آینده ای که هیچ جوری شکل نمی گیرد. هر چه قدر که عوامل مختلف را به کنترل درمی آورید باز چیزی هست که از دستتان به در می رود.

تقصیر شما نیست. این شرایط یقینا خسته کننده و آزاردهنده است. وضعیتی که آن قدر از آن تعبیر به “نه جنگ و نه صلح” کرده ایم که قبحش را از دست داده. دیگر به اندازه قبل وخامت اوضاع را نشان نمی دهد.

همه هم می دانیم که در جنگ های امروزی، تنها تجهیزات و تسلیحات و مهمات، مرعوب کننده نیستند، همین حالا آنچه خیلی از ما را دارد از پای در می آورد، جنگی اقتصادی ست که کسب و کارهای کوچک و بزرگ ما را تا آستانه ی فنا به پیش برده ست. جنگی اقتصادی که در قالب دهه ها تحریم و حالا محاصره، صنعت و دانشگاه های ما را هر روز منزوی تر، مستهلک تر و فرسوده تر کرده است.

انگیزه فرزندان ما را کشته و جامعه را در رخوت غرق کرده. قبلا هم نوشته ام که کشور جز به اراده های فردی، در حال هیچ پیش روی ای نیست.

کشوری که مسوولان و حکمرانانش، تعبیرشان از اداره مملکت و تصمیم سازی ها، شطرنج و پوکر با متخاصم است، برای بلندمدت خود احتمالا نقشه و راهبردی ندارد، نمی تواند داشته باشد.

این روزها خیلی ها را می بینم که به تصمیم خود برای عشق به این خاک تشکیک می کنند، برمی گردند به عقب، و تصمیم خود برای ماندن و ساختن را یک بار دیگر مرور می کنند. آرزو می کنم که پشیمان نشوند. اما آرزو کافی نیست. هیچ آمار و نموداری لحظه مرگ امید را در ذهن یک مدیرکارخانه، صاحب سرمایه، محصل و دانشجو، کارگر و کارمند و … ثبت نمی کند. اما خسارت اصلی دقیقا در همان نقطه است. این فقدان “فردا” چیزی بسیار فراتر از یک نگرانی صرف اقتصادی، سیاسی و اجتماعی است. در چنین شرایطی آدم‌ها و کسب و کارها فقط دوام می‌آورند و این خطرناک ترین شکل فرسایش است.

شخصا فکر می کنم نباید اجازه دهیم که ناتوانی های امروز در سایه بلاتکلیفی های لاجرم، قدرت اندیشیدن را از ما بگیرد. هر چند شعاری به نظر برسد.

ما به جنسی از امید نیاز داریم که در عین ساده لوحانه نبودن، آگاهانه ما را از تسلیم شدن در برابر آینده ای که از ایران، زمینی سوخته ترسیم می کند، بر حذر دارد.

ما یک ملت تنها هستیم که بی خردی صاحبان قدرت، ما را به اینجا رسانیده است. اما این ملت در دل تاریخ آبدیده شده و این بار هم فردای خود را خواهد ساخت ولو درختی بکارد که می داند خود در سایه آن نخواهد نشست.
این نهایت پایداری ست.

تبسم علیزادمنیر

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا