مقالات

حامد قاجارنیا: مهاجرت یک درد است، اما فرصتی ست برای شروعی نو

حامد قاجارنیا
بسپار- مهاجرت یک درد است، افتخار نیست. دردی است که به دلایل مختلف گریبانگیر شما می شود و مشکلات مختلفی را به طبع خود دارد اما در عین حال یک فرصت هم هست. فرصتی دوباره برای شروعی نو.

من حامد قاجارنیا هستم. متولد تهران ۱۳۵۴. فارغ التحصیل رشته مهندسی پلیمر صنایع پلیمر دانشگاه صنعتی امیرکبیر. هنوز کامل فارغ التحصیل نشده بودیم که با جمعی از دوستان دانشگاهی، کارگاهی برای تولید قطعات لاستیکی راه انداختیم. اولین تجربه فعالیت اقتصادی بازرگانی برای ما مهندس های بی تجربه. اشتباه و بی تجربگی زیاد کردیم اما شاید مهمترین اشتباهمان آن بود که کار را با همه سختی هایش ادامه ندادیم که اگر داده بودیم شاید سرنوشت همگی ما اکنون به گونه ای دیگر بود. به دلیل مشغله های شخصی بعضی دوستان و معضل سربازی، گروه از هم پاشید و شرکت تعطیل شد. بعد از سربازی، مدت کوتاهی در شرکت نیکان پلاستیک و سپس در ماهنامه صنایع پلاستیک به عنوان معاون سردبیر مشغول به کار شدم. از نوجوانی نوشتن را دوست داشتم و ماهنامه برای من امکانی برای ادغام علاقه و تحصیلات دانشگاهیم بود. فضای کار در ماهنامه را دوست داشتم. همکاری با بعضی از دیگر فارغ التحصیلان با استعداد رشته پلیمر دانشگاه امیر کبیر و نیز شخص مدیر ماهنامه برایم تجربه های لذت بخش بسیاری به همراه داشت. آشنایی با فضای صنعت پلیمر از زاویه ای دیگر نیز برایم بسیار مغتنم بود. به خوبی می دیدم که صنعت پلیمر ما دچار کمبود هایی است تا به یک صنعت پویاتر تبدیل شود؛ کمبود هایی که بر طرف کردن بخشی از آنها در حد توان من بود.

ظاهرا مدیر ماهنامه تمایلی به وارد شدن در این حیطه ها نداشت و در نهایت پس از مشورت با وی خود دست به کار شدم. ابتدا شرکت تیس را با دوستی و سپس شرکت سانا را تاسیس کردم. فعالیت ما در ابتدا بنیان گذاری بانک اطلاعاتی تخصصی صنعت پلیمر بود. فعالیت اولیه ای توسط مجله بسپار با انتشار “راهنمای بسپار” آغاز شده بود که تلاش ما در راستای تکمیل آن قرار گرفت. فعالیت هایم در ماهنامه به من نشان داده بود که یکی از ضعف های صنعت پلیمر ایران کمبود اطلاعات صنعتی-تخصصی و ارتباطات بین شرکت ها است در حالی که اطلاعات نبض روابط صنعتی دنیای امروز است. لذا فعالیت های ما با هدف پایه گذاری بانک اطلاعاتی تخصصی “پلیمریس” برای صنعت پلاستیک، لاستیک و کامپوزیت و نیز رنگ، رزین و پوشش های صنعتی شروع شد. علاوه بر آن نخستین سایت اطلاع رسانی-خبری صنعت پلیمر را هم پایه گذاری کردیم تا پلی باشد برای دسترسی آسان شرکت ها به اطلاعات صنعتی و بازرگانی. باورم بر این بود که در یک فضای بازتر اطلاعاتی، فعالیت اقتصادی-صنعتی شرکت ها صحیح تر، طبیعی تر و پویا تر اتفاق می افتد. چیزی که فضای سنتی و قدیمی صنعت ما کم داشت. تلاش بسیار هم کردم تا با ترغیب شرکت ها به درج اطلاعات و اخبار رایگان فعالیت های صنعتی شان به باز تر شدن این فضا کمک کنم. بخش دیگر فعالیت های ما در شرکت سانا مشاوره فنی و بازرگانی و انجام انواع طرح های مطالعات بازار بود. ما اولین شرکتی نبودیم که این گونه خدمات را حتی در صنعت پلیمر ارایه می دادیم اما تفاوت ما با دیگران، در اختیار داشتن اطلاعات دست اول صنعتی از طریق مجموعه پلیمریس و نیز سایت اطلاع رسانی سانا و در تماس مستمر با شرکت ها بود. قرار گرفتن در مرکز اطلاعات صنعتی پلیمر به ما این امکان را می داد تا خدمات مطمئن تر و قوی تری را ارایه دهیم.

برنامه های دیگری هم داشتیم که متاسفانه زمان و موقعیت به بار نشستن نیافت. از اواسط فعالیت هایم در سانا به این نتیجه رسیدم که امکان رشد و توسعه مورد نظرم را در ایران نخواهم داشت. امکان کار و فعالیت های اقتصادی با دنیای خارج از ایران مسدود شده بود و فضای فاسد کارهای در ارتباط با دولت هم خارج از علاقه و عرف مرسوم مورد پذیرش من بود. تنها می ماند شرکت های خصوصی که متاسفانه در این فضا، روز به روز بیشتر و بیشتر تحت فشار قرار می گرفتند و توان کار و فعالیت را از دست می دادند. فضای مسموم و پر از فشار سیاسی روز هم هر روز بهانه های بیشتر به من برای نگاه به فراتر از آن مرز ها می داد. از طرفی به واقع هم باور داشتم که خداوند انسان را در زمین سکنا داده است و کشورها ساخته دست بشرند. کشور ما هم دیواری بلند به دور مردم کشیده تا آن ها را با بقیه دنیا غریبه تر کند. چندین اتفاق هم افتاد تا تصمیم مرا برای رفتن از ایران مصمم تر کند.

مهاجرت اما تصمیم سختی بود. تصمیم به رها کردن هر آنچه داری؛ هر آن چه به تو هویت می بخشد؛ هر آن چه گذشته توست. کندن و رفتن به سوی آینده نامعلوم و نامحتوم. به سوی هیچ. تنها با یک امید، با یک هدف: آینده. آینده ای که در دست های توست. کندن از ریشه آسان نیست. بی هویتی است. سخت است بسیار سخت. اما امید و ایمان به خود و توان بشری برای محتوم کردن هر آینده ای که برای خود می خواهد، هر سختی ای را آسان می کند.

و ما رفتیم. من و همسرم ۲۰ اردیبهشت ۱۳۸۹ ایران را به مقصد استرالیا ترک کردیم. در پشت سر، تمام خانواده، دوستان، خاطرات و هر آنچه بود که به زندگی ما تاکنون معنی داده بود و روبه رو، امید. کندن از هیچ کدام آسان نبود. حتی از شرکتی که خود سنگ سنگ آن را با هزار سختی و آرزو بنا نهاده بودم. همه آنچه آنجا داشتم برایم چون فرزندی بود که تا آن موقع نداشتم و می باید از آن دل می کندم و می آمدم. گرچه یک سال و نیم آخر را پس از واگذاری امتیاز انتشار مجموعه پلیمریس به ماهنامه بسپار و تعطیلی شرکت سانا، در همکاری با دوستی قدیمی در موسسه تحقیقاتی مترا گذراندم اما کماکان کندن از آن چه به من هویت می داد دشوار بود؛ بسیار دشوار. اما می باید قوی می بودم و پشتوانه همسرم؛ که تمام انگیزه و دلایل مهاجرت من را نیز نداشت.

روز های اول مهاجرت سخت بود و شیرین. سخت چون می باید در کشوری غریب تنهای تنها دوباره سنگ سنگ زندگیت را پایه می گذاشتی و شیرین چو شیرینی یک ماجراجویی تازه که فرصتش نصیب هر کسی نمی شود. دوستانی هم بودند که کمک کردند اما آنها هم کم تجربه بودند و اصولا آن موقع ایرانی های هم طیف ما در استرالیا و به ویژه در ملبورن اندک. می توان مهاجرت و مهاجران را به صفت های مختلفی خواند اما به نظرم یک صفت در مورد همه آنها صدق می کند: شجاعت. مهاجرت شجاعت بسیار می خواهد. شجاعت رو به رو شدن با دنیایی ناآشنا و غریب. شجاعت زدن به دل تاریکی های نامعلوم.

بسیاری که مهاجرت می کنند بر این باورند که پس از ورودشان به زودی می توانند زندگی ای مشابه آنچه داشتند برای خود فراهم کنند و متاسفانه برای بسیاری این هیچ گاه ممکن نمی شود. بسیاری پس از ورود تازه می فهمند که آن قدرها هم که فکر می کردند زبان و توان مکالمه ندارند و به همین راحتی ساده ترین ابزار ارتباطات اجتماعی را از دست می دهند. تازه می فهمند که از مردم و فرهنگ کشور جدید هیچ نمی دانند و تازه می فهمند که مناسبات اجتماعی و کاری و قوانین این کشور جدید با کشورشان تفاوت های اساسی دارد. بسیاری مجبور می شوند برای گذران زندگی در روز های اول دست به کارهای به اصطلاح کژوال (casual) بزنند اما به زودی می فهمند که این ها چیزی غریبی نیست این را همه مهاجران از هر کشور و هر ملیتی به هر کجای دنیا که مهاجرت کنند کم و بیش طی می کنند.

استرالیا اما کشور مهاجران است. کشوری در آن همه دست کم چند نسل قبل مهاجر بوده اند. کشوری آرام در گوشه ای آرام از اقیانوس آرام. کشوری که در آن مردمان با دیدن هم به شادی لبخند می زنند و جایی که انجام دادن هیچ کاری عیب نیست. کشوری که حتی آن کسی هم که ساده ترین و کم حقوق ترین کار را انجام می دهد حق زندگی خوب را از دست نداده است.

با وجود همه اعتماد به نفس و زبان انگلیسی به نسبت خوب و نیز تجربه و دانش فنی ای که در خود سراغ داشتم پیدا کردن کار مناسب برای من ۹ ماه طول کشید. موضوع اینجاست که اولا اینجا چیزی به نام “مهندس پلیمر” نا آشناست چون اصولا چنین رشته و مهارتی در استرالیا وجود ندارد. دوم این که کشور ما ایران و شرکت های صنعتی ما در استرالیا ناشناخته هستند و سوم این که عمده مهندسین توانمند ایرانی در استرالیا به اصطلاح “over qualified” هستند و به ناچار می باید از موقعیت کاری پایین تری شروع کنند تا دوباره خود را از نو ثابت کنند و جا بیاندازند.

بعد از ۹ ماه، با کمک دوستی در یک شرکت تولید قطعات لاستیکی با سمت سوپروایزر تولید مشغول به کار شدم. اما تنها سه ماه کافی بود تا به مدیر شرکت نشان دهم که توانایی های من بسیار بیش از این هاست تا با سمت مدیر تکنولوژی تولید عهده دار تمامی مسؤولیت های فنی تولید و توسعه شرکت شوم. شرکت ما شرکتی قدیمی با سابقه بیش از ۷۵ ساله بود. بسیاری از شرکت ها در زمینه صنعت لاستیک و پلاستیک در استرالیا چنین قدیمی و پر سابقه اند. شرکت هایی که باقیمانده دوران با شکوه ۶۰ تا ۸۰ میلادی در استرالیا هستند. دورانی که اوج شکوفایی صنعتی استرالیا در غیاب غول های تازه از خواب بیدار شده آسیای جنوب شرقی بود. دورانی که عمده شرکت های بزرگ دنیا را با فناوری های روز آن دوران برای بهره بردن از فضای مناسب اقتصادی و منابع بی پایان استرالیا به این طرف دنیا کشانده بود اما به زودی هم به دلایلی دیگر از آن جا برد. صنایعی که آرام آرام کوچک و کوچک تر شدند و در حالی که هنوز هم همان فناوری و ماشین آلات قدیمی را در اختیار دارند و مدیران ارشد و فنی ای که به مرز بازنشستگی رسیده اند برای بازاری ۲۰ میلیونی در کشوری با ۵ برابر وسعت ایران.

آنچه در ابتدا از نظر صنعتی دست کم در شرکتم دیدم، در مقایسه با ایران شگفت انگیز بود. انتظارم این بود که وقتی به یک کشور جهان اول مهاجرت می کنم تمامی شرکت ها نیز می باید از نظر توان و دانش فنی بسیار برتر از ایران باشند اما چنین نبود. دست به کار شدم تمام تلاشم را به کار گرفتم تا پایه های دانش و مهندسی شرکتم را ارتقا دهم. نتیجه تلاش های من و مدیر عامل شرکت در کشور و صنعتی که هنوز هم رگه های سنتی-خانوادگی در آن بسیار قوی است و مردمان بسیار محتاط، به آنجا رسید که شرکت ما با شرکت مشابه دیگری اما در زمینه های متفاوت تر ادغام شد و شرکت جدیدی را به وجود آورد. مسئولیت من هم در همین زمینه بیشتر شد تا آنجا که به عنوان مدیر مهندسی و توسعه محصول و نیز مدیر کیفیت سرپرست یک تیم مهندسی ۴ نفره شدم که اتفاقا با تلاش من یک مهندس توانمند ایرانی دیگر را نیز به همراه دارد.
در دوران تلاشم برای ارتقای وضعیت شرکت مدیرعامل شرکت را متقاعد کردم که سفری برای بررسی امکان همکاری های فنی یا اقتصادی به ایران بکند. سفری که با سووالات و شک های فراوان اولیه و با شگفتی های بسیار بعدی همراه بود. در این سفر امکان همکاری های فنی با شرکت صنایع لاستیکی پارمیدا؛ موسسه تحقیقاتی مترا و شرکت اورند پلاستیک را با سفری به شگفتی های باستانی ایران در اصفهان و یزد همراه کرده بودیم.

به نظر من اما از لحاظ مقایسه فنی صنعت پلیمر در ایران و استرالیا به جز تعدادی شرکت های خاص و نیز بعضی بخش های خاص صنعتی از جمله صنعت بسته بندی که شرکت های استرالیایی پیش تر از شرکت های ایرانی هستند می توان گفت که توان “فنی” شرکت های ایرانی در بسیاری موارد با در اختیار داشتن مهندسین توانمند و با تجربه ایرانی بسیار بالاتر است. غنیمتی که البته ایران در سال های اخیر به سادگی از دست داده است. هزینه نیروی انسانی در استرالیا بسیار بالاست و این بسیاری از کارکرد های نیروی انسانی را تحت شعاع خود قرار داده است. از طرفی اما نحوه کار، شرایط و استاندارد های کاری و ایمنی کار در استرالیا بسیار بالا است. در شرکت های استرالیایی به سادگی می توان یک محیط کاری آرام و بی دغدغه همراه با فهم و درک انسانی را تجربه کرد. در مورد نگرش های نژاد پرستانه گرچه نمی توان هیچ نقطه دنیا را از آن کاملا بری دانست اما در استرالیا کم رنگ است. شاید تجربه این موضوع برای ما که در برخورد با مهاجران همسایه خودمان بسیار نژاد پرستانه برخورد می کنیم تجربه ای متفاوت است. تجربه ای از احترام متقابل به هر باور، مذهب، پوشش، رنگ و نژاد. شاید اگر معدود کشور هایی در دنیا در این زمینه پیشرو باشند استرالیا قطعا در میان آنها جای دارد. جایی که ساختار اجتماعی به شما اجازه حفظ هر آنچه باور و علایق شخصی شماست در کنار احترام به دیگران و عدم تجاوز به حریم و باورهای آن ها را فراهم می آورد. جایی که شما می توانید با هر سطحی از دانش و توان از حداقل های زندگی بهره مند شوید. جایی که فاصله حداقل ها و حداکثر ها بسیار بسیار زیاد نیست. فاصله به میزان تلاش شما و خواسته شما مربوط است و البته امنیت و آرامش حرف اول را می زند.

آری مهاجرت افتخار نیست. مهاجرت یک تصمیم بسیار دشوار شخصی است که برای هیچ دو تن نتایجی یکسان ندارد. و آری مهاجرت یک درد است دردی برای کشورم و دردی برای من که شیرینی های دیگر مهاجرت قابل تحمل و پذیرشش می کند.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا