اخباراخبار ویژه

اختصاصی بسپار/ یک مقاله خواندنی/ صد سالگی گیزیکوس: از زندگی این رئولوژیست چه می دانیم؟/ علاقه ای ژرف به ادبیات، الهیات، تاریخ، موسیقی و هنر

بسپار/ایران پلیمر برگزاری چهارمین همایش ریولوژی به تاریخ 25 و 26 آذر 1404 بهانه‌ای شد برای پرداختن به شخصیت ریولوژی‌دانی که در این همایش نام او زیاد شنیده شد. این مقاله که توسط دو تن از فرزندان گیزیکوس نوشته شده و در یک مجله معتبر علمی منتشر شده است، نشان می‌دهد زندگی او بسیار از دو جنگ خونبار تاریخ بشر اثر پذیرفته است و چالش‌هایی که او با آنها دست‌وپنجه نرم کرده همچنان وجود دارند. همچنین این دانشمند نیز در خانواده‌ای مذهبی پرورش یافت. می‌توان راز کامیابی او را در گذشتن از خویشتن دانست. [عباس شیخ]

چکیده

به مناسبت یکصدمین سالگرد تولد هانس‌والتر گیزیکوس، در شماره‌ی یادبود «صد سالگی گیزیکوس» به شخصیت و زندگی‌نامه‌ی او توجه شده است. این دانشمند به‌عنوان یک انسان چگونه فردی بود؟ چه انگیزه‌ای پژوهش‌های او را هدایت می‌کرد؟ علایق او و معنای زندگی از نگاهش چه بود؟ نویسندگان این مقاله، که دو نفر از شش فرزند این دانشمند هستند، پدر خود را شخصیتی چندبعدی معرفی می‌کنند که آرمان او «دانشمند جامع‌نگر» در آغاز قرن بیستم بود. افزون بر علاقه‌ی عمیقش به ریولوژی، او به حوزه‌های دیگر فیزیک به‌ویژه اخترشناسی و نیز الهیات، ادبیات، تاریخ، موسیقی و هنر علاقه‌ی فراوانی داشت.

نویسندگان بر این باورند که خوانندگان این مجموعه‌ی ویژه با پژوهش‌های هانس‌والتر گیزیکوس آشنایی دارند. مدل گیزیکوس در ویسکوالاستیسیته به مفهومی با کاربرد جهانی تبدیل شده و تعداد انتشارات او در حوزه‌ی ریولوژی بسیار چشمگیر است. با این حال، بدیهی است که این دانشمند، به‌عنوان یک انسان نیز، دارای جنبه‌های متعدد دیگری بود از جمله پسر، پدر، همسر، دوست و دارای علایقی گسترده. هدف نویسندگان آن است که این جنبه‌ی شخصی را نشان دهند، به‌عنوان نمونه‌ای از علم خوب که نیازمند ذهن‌های محدود یا «تک‌بعدی» نیست، بلکه به شخصیتی کل‌نگر و اندیشمند وابسته است. در این راستا، نویسندگان تا حدی بر یادداشت‌های مکتوب هانس‌والتر گیزیکوس درباره‌ی رویدادهای مهم زندگی در دوران کودکی و تحصیل، و نیز سال‌های زندگی خانوادگی، تکیه کرده‌اند.

بیست‌وهفتم نوامبر ۱۹۴۴ بود. یک سرباز جوان آلمانی به‌عنوان دانشمند نظامی در رصدخانه‌ی خورشیدی «شاواینزلند» در شوارتس‌والد (Schauinsland)، در نزدیکی شهر فرایبورگ، مستقر شده بود. عصر همان روز، با وجود آن‌که حال جسمی مناسبی نداشت و تمام روز را در بستر گذرانده بود، تصمیم می‌گیرد برای شرکت در جلسه‌ی مطالعه‌ی کتاب مقدس دانشجویی به دانشگاه نزدیک محل استقرارش برود. بدتر آن که متوجه شد لاستیک دوچرخه‌اش پنچر است. با این حال، همچنان احساس می‌کند که باید برود و تصمیم می‌گیرد پیاده راه بیفتد. تنها چند دقیقه بعد، جهنم آغاز می‌شود. فرایبورگ، شهری با کاربری بیمارستانی که تا آن زمان از بمباران‌ها در امان مانده بود، به‌شدت بمباران می‌شود بخش‌های بزرگی از شهر به تلی از آوار و خاکستر بدل می‌گردد. این دانشجو در پناهگاه جان سالم به در می‌برد و سپس نزد خانواده‌ای که پیش‌تر با آنان آشنا شده بود و در حومه‌ی شهر، در منطقه‌ی «سنت گئورگن»، زندگی می‌کردند، مکانی برای خواب پیدا می‌کند.

روز بعد، او موفق می‌شود به محلی بازگردد که خانه‌اش پیش‌تر در آن قرار داشت. تنها چیزی که باقی مانده بود، تلی از آوار در حال سوختن بود و چنان که بعدها روشن شد، هیچ‌یک از ساکنان آن محل زنده نمانده بودند.

در آن روز، این سرباز جوان دریافت که زندگی‌اش را نه به خود، بلکه به وظیفه‌ای بدهکار است و مسئولیت دارد که به این زندگی معنا ببخشد. او این روز را «زادروز دوم» خود نامید.

زادروز واقعی او چهارم ژانویه ۱۹۲۲ بود. هانس‌والتر در شهر کوچک و آرام هوکس‌واگن، در منطقه راین و نه‌چندان دور از کلن، از والتر و امی گیزیکوس به دنیا آمد. بعدها، در سال ۱۹۲۵، خواهرش، والترامد، به خانواده پیوست. مادر، امی، به‌عنوان بزرگ‌ترین فرزند از میان ده کودک، در مزرعه‌ای با دادوستد دام رشد کرده بود. او حتی در دوران کودکی نیز ناچار بود هنگام زایمان یا بیماری مادرش، اداره خانواده و مزرعه را بر عهده بگیرد. بنابراین، به کار سخت و مسئولیت‌هایی بسیار فراتر از سن خود خو کرده بود. او بعدها می‌گفت: «خب، واقعاً عجیب نبود؟ من باید فقط اجازه می‌داشتم مثل بقیه بچه‌ها بازی کنم.» با این حال، او آموخته بود که برآوردن خواسته‌های خود را به تعویق بیندازد و نیازها و امیال شخصی خود را نادیده بگیرد.

پدر او، والتر، در خانواده‌ای کارگر و بافنده رشد یافت و پس از هفت سال تحصیل ناچار شد برای کار کردن مدرسه را ترک کند. اعتراض معلم بی‌نتیجه ماند کار باید انجام می‌شد و شکم‌هایی برای سیر کردن وجود داشت. او آموزش کارآموزی را به‌عنوان کارمند دفتری آغاز کرد و در نهایت مدیرعامل یک شرکت بازرگانی پوشاک شد. با این حال، پیش از آن، ناچار بود در جنگ جهانی اول، در نبردهای هولناک سنگری در شمال فرانسه خدمت کند و بر اثر اصابت ترکش به‌شدت مجروح شد. گرچه این جراحت به قطع نیمی از پای او انجامید، اما به احتمال زیاد جانش را نجات داد. نیم میلیون سرباز دیگر در آن میدان‌های نبرد چنین بختی نداشتند. والتر دچار آسیب روانی عمیقی شده بود او هرگز نمی‌توانست یا نمی‌خواست درباره گذشته‌اش سخن بگوید.

البته سال‌های شکل‌گیری شخصیت هانس‌والتر گیزیکوس بیش از هر چیز تحت تأثیر خانواده‌اش قرار داشت. او از والدین خود آموخت که تلاش برای رسیدن به خواسته‌های را به تعویق بیندازد، نیازها و تمایلات شخصی خویش را فروبنشاند و هیچ حقی برای خود قائل نباشد. روزگار سخت بود. سال‌های گرسنگی پس از جنگ جهانی اول، رکود و فروپاشی صنعتی منطقه راین رور در پی پیمان ورسای، تورم، بحران اقتصادی جهانی ۱۹۲۸، بی‌ثباتی سیاسی جمهوری وایمار و اوج‌گیری جنبش نازی‌ها. هنگامی که هیتلر در سال ۱۹۳۳ قدرت را به دست گرفت، هانس‌والتر یازده‌ساله بود و به مدرسه می‌رفت.

اشغال منطقه رور توسط فرانسه تا نزدیکی‌های رود ووپر امتداد داشت؛ به‌گونه‌ای که محل سکونت خانواده در داخل منطقه اشغالی قرار می‌گرفت، اما مزرعه پدری مادر او خارج از محدوده اشغال بود. از این‌رو، او مواد غذایی را پنهانی به داخل محل سکونت خانواده می‌آورد و آن‌ها را در کوله‌پشتی کوچک هانس‌والتر پنهان می‌کرد؛ و پدر نیز شب‌ها با استفاده از درشکه اسبی، پارچه را به بیرون قاچاق می‌کرد تا در آن‌جا معامله شود. دولت رایش آلمان این اقدام موسوم به «مقاومت منفعل» را تشویق می‌کرد. این تجربه تمرین خوبی برای سال‌های بعد بود؛ زمانی که مقاومت فعال در برابر رژیم نازی ضرورت یافت دست‌کم از سال ۱۹۳۷ به بعد، هنگامی که جماعت کلیسایی که والتر و امی متعلق به آن بودند، غیرقانونی اعلام شد. «مجمع مسیحی»، که کلیسایی پروتستان از شاخه برادران و بسیار سخت‌گیر بود، یهودستیزی هیتلر را رد می‌کرد و با قاطعیت باور داشت که یهودیان همواره «قوم به‌طور ویژه محبوب خداوند» بوده‌اند و خواهند ماند. برخی از معتقدان سازش کردند و برخی دیگر به فعالیت مخفی روی آوردند همچنان‌که والتر و امی نیز چنین کردند.

با وجود همه اندوه‌ها و نگرانی‌ها، آنان این امکان را فراهم کردند که هانس‌والتر بتواند در دبیرستان «ویلهلم رونتگن» تحصیل کند و دانش‌آموخته شود. او دانش‌آموزی ممتاز بود و تقریباً در همه دروس نمرات کامل می‌گرفت، به‌جز درس ورزش. (پدرمان خودداری از ورزش را اعتراضی خاموش به ایدئولوژی آموزش دفاعی نازی‌ها می‌دانست، گرچه این کار به‌هیچ‌وجه برای او فداکاری محسوب نمی‌شد.)

با ادامه جنگ، او به خدمت کار اجباری رایش (Reichsarbeitsdienst) فراخوانده شد، اما توانست این دوره را کوتاه کند؛ زیرا در پاییز ۱۹۴۰ دانشگاه گوتینگن او را برای تحصیل در رشته فیزیک پذیرفت. جنگ جهانی دوم از پیش آغاز شده بود و هم‌کلاسی‌هایی که میانگین نمرات پایین‌تری داشتند، برای جنگیدن در جبهه شرقی روسیه اعزام می‌شدند. برخی داوطلب شده بودند، چراکه پیوستن به خدمت نظامی به معنای دانش‌آموختگی بدون گذراندن آزمون‌ها بود. در هر صورت، همگی جان خود را از دست دادند و تنها یک هم‌کلاسی بعدها به خانه بازگشت.

هانس‌والتر هجده‌ساله این امتیاز را داشت که به تحصیل ادامه دهد و بدین‌ترتیب خدمت کار اجباری رایش را زودتر از موعد به پایان برساند.

در میان سایر دروس، او در کلاس‌های اخترشناسی فیزیکی شرکت می‌کرد و با مدل‌های ریاضی آن آشنا می‌شد. او عاشق ستارگان و آسمان بود و تا پایان عمر نیز شیفته اخترشناسی باقی ماند. این علاقه بار دیگر ممکن است جان او را نجات داده باشد: او به ورماخت (نیروهای مسلح آلمان نازی) فراخوانده شد، اما یکی از فیزیک‌دانان پیشین دانشگاه گوتینگن، دکتر کارل هاینتس هلوگه، درخواست کرده بود که او به‌عنوان سرباز در یک پروژه پژوهشی نظامی خدمت کند. هلوگه از نازی‌های متعصب بود و به سازمان SA، شاخه مسلح و یونیفورم‌پوش حزب نازی، پیوسته بود. به‌احتمال زیاد، درخواست‌های پرسنلی او بدون ارزیابی بیشتر پذیرفته می‌شد. خوشبختانه پدر ما ابتدا در سیسیل مستقر شد؛ جایی که به‌سبب وقوع به‌موقع یک «روز مرخصی ویژه» آن‌گونه که بعدها روشن شد از خدمت در خط مقدم جبهه ایتالیا گریخت. بدین‌ترتیب، او در حوزه پژوهش‌های نظامی باقی ماند و سرانجام به رصدخانه خورشیدی «شاواینزلند» در نزدیکی فرایبورگ منتقل شد. پس از پایان جنگ، او از اسارت به‌عنوان اسیر جنگی مصون ماند؛ امتیازی که به‌احتمال زیاد به‌سبب همکاری پیشین او با همکاران اخترشناس فرانسوی، از سوی نیروهای اشغالگر فرانسه اعطا شد.

وابستگی مذهبی سخت‌گیرانه و تنگ‌نظرانه والدین او، یعنی «مجمع مسیحی»، اکنون دوباره قانونی شده بود و تا پایان عمرش، عضو جماعت دینی باقی ماند. با این حال، افق فکری و معنوی شخصی او بسیار فراتر از الهیات ساده «برادران» گسترش یافته بود.

او انتقال خود به دانشگاه گوتینگن و دیدارهای هم‌زمانش با دانشمندان و متفکران را به‌منزله ورود به «دنیایی کاملاً تازه» توصیف می‌کند؛ دنیایی که در تضاد آشکار با خانه پدری و «مجمع» با روحیه پرسش‌گری و تفکر انتقادی شناخته می‌شد. او ادامه می‌دهد: «در برخی محافل مسیحی، این نگرانی رایج وجود داشت که پذیرش اندیشه علمی به بحرانی در ایمان بینجامد یا حتی فاصله‌گرفتن از ایمان با پذیرش ساده و مستقیم را در پی داشته باشد»، اما باور او این بود که «بحران‌های ایمان حاصل بیش از حد اندیشیدن نیست، بلکه نتیجه نیندیشیدن کافی‌ است».

به‌جای آن‌که اسیر جنگی شود، پدر ما به جمعی کوچک و گزینش‌شده از دانشجویان پیوست که بلافاصله پس از جنگ جهانی دوم توانستند تحصیل فیزیک را از سر بگیرند. در این نخستین سال‌ها، در میان استادان او برندگان جایزه نوبل، ورنر هایزنبرگ، ماکس پلانک و ماکس فون لاوه، حضور داشتند. دیدارهای شخصی با این چهره‌های افسانه‌ای زنده، دانشجوی جوان را عمیقا برانگیخت و به شوق آورد؛ نه‌تنها از منظر فیزیک، بلکه همچنین در اندیشه‌ها و فلسفه‌های آنان و در مقام انسان‌هایی اندیشمند.

آنچه پدر ما آن را برای خود «سعادتی کم‌نظیر» می‌نامید، این بود که دهه ۱۹۲۰ شاهد دگرگونی‌ای کامل در ایده‌های کلاسیک علمی درباره فضا و زمان، قابل‌اندازه‌گیری‌بودن بود. نظریه نسبیت و مکانیک کوانتومی همچنین رابطه میان علوم طبیعی و فیزیک با الهیات و فلسفه را دوباره تعریف کردند. افزون بر مواجهه با غول‌های علمی دوران دانشجویی در گوتینگن، پدر ما به بلز پاسکال نیز علاقه‌مند شد؛ شخصیتی که درباره او دو کتاب منتشر کرد و سخنرانی‌های بسیاری ارائه داد.

در این سال‌ها، او به‌طور جدی در درس‌های دانشکده الهیات گوتینگن نیز شرکت می‌کرد. در آغاز سال ۱۹۴۶، هنگام دیدار از خواهرش که در بن تحصیل می‌کرد، در کلاس‌های درس الهی‌دان نامدار، کارل بارت که پیش‌تر در گوتینگن نیز فعالیت داشت حضور یافت. او همچنین ارتباط نزدیکی با مسیحیان دیگری از زمینه‌های فکری و اجتماعی گوناگون حفظ کرد و به یکی از بنیان‌گذاران «جنبش دانشجویی آلمان»  (Studentenmission Deutschlands) که شاخه آلمانی «انجمن بین‌المللی دانشجویان انجیلی» (IFES)  (International Fellowship of Evangelical Students)  به شمار می‌رود تبدیل شد؛ نهادی که بعدها سال‌های متمادی در هیئت‌مدیره آن خدمت کرد.

در ژوئیه ۱۹۴۸، هانس‌والتر دانش‌آموخته شد (دیپلوما) و مسیر خود را به‌سوی انجام رساله دکتری ادامه داد؛ رساله‌ای که آن را در ماه مه ۱۹۵۰ به پایان رساند و در این مدت همکاری خود را با استاد پیشینش، دکتر هلوگه، حفظ کرد. با این حال، موقعیت شغلی به‌عنوان دستیار پژوهشی سرانجامی نیافت و او فعالیت حرفه‌ای خود را در شرکت بایر آغاز کرد (شکل ۱).

 هانس‌والتر گیزیکوس در حال کار در آزمایشگاه (۱۹۶۰).

بازسازی آلمان پس از جنگ جهانی دوم برای این فیزیک‌دان جوان چالشی بزرگ بود نه فقط بازسازی مادی شهرها، بلکه دگرگونی الگوهای اجتماعی و نوسازی شیوه‌های اندیشیدن. فرصتی برای تشکیل خانواده وجود نداشت. این امر تا سال ۱۹۵۴ به طول انجامید؛ زمانی که او خانواده‌ای را به یاد آورد که در جریان بمباران فرایبورگ به او پناه داده بودند. این خانواده، خانواده هوپه بود، و به‌طور مشخص‌تر دخترشان، هانا، که در این فاصله به دوسلدورف بازگشته بود. پس از آن، رویدادها یکی پس از دیگری و بدون اتلاف وقت رخ دادند: ازدواج در سال ۱۹۵۵، تولد پیتر در ۱۹۵۶، اولریش در ۱۹۵۷، آندریاس در ۱۹۶۰، دوروتئا در ۱۹۶۲ (شکل ۲)، کریستوف در ۱۹۶۳ و یوآخیم در ۱۹۶۵.

هانس‌والتر گیزیکوس دخترش دوروتئا را پس از تولد در آغوش گرفته است.

یکی از این فرزندان در پی آسیب مغزی ناشی از سرخک دچار ناتوانی یادگیری شد. یکی دیگر به مقام مدیرعامل یک شرکت بزرگ بین‌المللی رسید و دیگران مدارک دکترای خود را در رشته‌های فیزیک، پزشکی، مهندسی مکانیک و روان‌شناسی دریافت کردند.

کارفرمای او (شرکت بایر) به‌طور کامل به پدر ما اجازه می‌داد که علایق پژوهشی خود را، بدون ارتباط فوری با هیچ محصولی، دنبال کند. امروز چنین چیزی قابل تصور نیست، اما در آن زمان سود مالی کوتاه‌مدت تنها منفعت صنعت تلقی نمی‌شد. این شرایط کاری خیلی زود به دستیاری تدریس در دانشگاه فنی دارمشتات انجامید؛ بار دیگر با همکاری استاد وقت، کارل هاینتس هلوگه، که به دارمشتات فراخوانده شده بود. شاید عجیب به نظر برسد که یک عضو پیشین نازی وابسته به SA و فردی همدل با مقاومت بتوانند به‌عنوان همکاران حرفه‌ای به یکدیگر احترام بگذارند؛ اما آن دوره، زمان آغازهای تازه بود در بسیاری از موارد، بدون پرداختن جدی به گذشته یا کنار آمدن با تاریخچه‌های فردی.

افزون بر خانواده‌ای که رو به گسترش بود، فعالیت‌های بسیاری دیگر نیز بخش قابل‌توجهی از زندگی پدر ما را به خود اختصاص می‌داد. «مجمع مسیحی» وجود داشت، علاقه‌ای ماندگار به الهیات، انجمن‌های مسیحی دانشجویی و دانشگاهی، و به‌ویژه کار میان‌رشته‌ای درباره رابطه علوم طبیعی و ایمان. در این زمینه‌ها سخنرانی‌ها و انتشارات فراوانی ارائه شد که بسیاری از آن‌ها از طریق برنامه‌های رادیویی پخش گردید. برای این منظور، پدر ما حتی در دوره‌های آموزشی گویندگی رادیو نیز شرکت کرد. و در پایان، اما نه کم‌اهمیت‌تر از دیگران، ویولن محبوبش سهمی از وقت او را می‌گرفت. او اغلب با دوستان موسیقی‌دان و گاه با اعضای خانواده دیدار می‌کرد؛ پدر ما موسیقی‌دانی پرشور و چیره‌دست بود.

کسب صلاحیت تدریس دانشگاهی در دانشگاه دارمشتات پیامدهایی به‌دنبال داشت. در سال ۱۹۷۰، پدر ما به‌عنوان استاد تمام به دانشگاه دورتموند منصوب شد. ایالت نوردراین وستفالنیا به‌تازگی پنج دانشگاه جدید تأسیس کرده بود و این برای پدر ما تحقق همه رؤیاهای حرفه‌ای‌اش به شمار می‌آمد. در دوره تأسیس، حجم کار، کنفرانس‌ها و نشست‌ها به‌طرزی باورنکردنی زیاد بود و اغلب تا ساعت دو بامداد ادامه داشت. با این حال، او رئیس خود بود و از آزادی پژوهش و تدریس، و نیز از گزینه‌های فراوان برای پیشبرد اهدافی که برایش اهمیت داشت، لذت می‌برد.

البته خانواده بهای این وضعیت را پرداخت. بی‌تردید، والدین ما عشق زندگی‌شان را یافته بودند یا دقیق‌تر بگوییم، به مشارکتی عمیق و معنادار دست یافته و آن را زیسته بودند. فرزندان هرگز تردید نداشتند که پدرشان با تمام وجود دوست‌شان دارد. با این حال، تقریباً هیچ زمانی برای خانواده وجود نداشت و پدر ما نمی‌دانست با کودکان چه کند. کودکی و جوانی خودش با گذر از بحران‌ها، بقا و آرامش شکل گرفته بود. او هیچ حسی از کودکی، بازی یا سرگرمی نداشت. علایق‌ش تقریبا به‌طور کامل عقلانی بود. در آن شنبه‌های معدودی که با بچه‌ها می‌گذراند، معمولاً در موزه‌ای از تاریخ روم سپری می‌شد. هدیه‌های کریسمس یا تولد اغلب کتاب بودند نه داستان‌های تخیلی ماجراجویانه یا عاشقانه، بلکه کتاب‌های آموزشی در جغرافیا یا تاریخ. غذا خوردن خانوادگی برای او اهمیت داشت و به‌ندرت پیش می‌آمد که وعده‌ای را از دست بدهد (هرچند واقعاً از غذای خوب لذت چندانی نمی‌برد). با این همه، حتی در این‌جا نیز گفت‌وگوها با هدف افزایش فهم و آگاهی صورت می‌گرفت. ما که در مقطع ابتدایی بودیم، می‌دانستیم معادله برنولی چه ارتباطی با پرده‌های حمام چسبنده دارد، اما حتی یک‌بار هم با پدرمان به دوچرخه‌سواری نرفتیم یا فوتبال بازی نکردیم چه برسد به تماشای یک مسابقه. ما تلویزیون نداشتیم، اما کتاب‌های فراوان، سازهای موسیقی و بحث‌های عمیق داشتیم. وقتی برای تکالیف مدرسه به کمک نیاز داشتیم، به هر قیمتی از درخواست کمک از پدرمان پرهیز می‌کردیم؛ زیرا توضیحات او بسیار مفصل می‌شد و گاهی چنان به نظر می‌رسید که مطالب سه ترم نخست دانشگاه را هم در بر می‌گیرد. برادر زنش با سرودن شعری برای پنجاهمین سالگرد تولد او، با مهربانی او را دست انداخت: «به‌جای بزرگ‌کردن کودکان، ریولوژی‌دان ویولن می‌نوازد».

انتقال به دانشگاه دورتموند مستلزم فداکاری‌های بزرگی از سوی خانواده بود، به‌ویژه فداکاری مادر ما. مطابق با درک سنتی او از نقش‌های جنسیتی، این وظیفه را بر عهده خود می‌دید که همسرش را از درگیری با امور روزمره زندگی معاف نگه دارد. با داشتن شش فرزند که یکی از آنان دچار ناتوانی ذهنی بود این کار آسانی نبود. با نگاهی به گذشته، روشن می‌شود که او زنی باهوش بود و از نظر فکری در سطحی هم‌پای پدر ما قرار داشت، اما فرصت آموزش و تربیت رسمی را نیافته بود. هنگامی که نازی‌ها مدرسه خصوصی مسیحی‌ای را که او در آن آموزش دیده بود تعطیل کردند، والدینش اجازه ندادند به مدرسه دولتی برود و در نتیجه، او تنها مدرکی در حد پایه تحصیلات مدرسه‌ای را داشت و از تحصیلات بیشتر محروم ماند (شکل ۳).


هانا و هانس‌والتر گیزیکوس در حال جشن گرفتن یک مناسبت مهم.

در خصوص میزان توجه پدر ما به رشد و پرورش فرزندان، یک استثنای مهم وجود داشت: او همواره از اقشار کم‌برخوردار حمایت می‌کرد و از همه امتیازات خود از جمله بیان اثرگذار، شبکه ارتباطات و جایگاه حرفه‌ای برای بهبود وضعیت آنان بهره می‌برد. ازاین‌رو، انرژی فراوانی صرف پشتیبانی از مدرسه ویژه کودکان دارای ناتوانی‌های یادگیری کرد و تفاوتی چشمگیر ایجاد نمود؛ نه‌تنها برای فرزند معلول خودش، بلکه برای دیگران نیز این را کرد.

پس از پایان دوران حرفه‌ای فعال خود، پدر ما از جایگاه «بازنشستگی» بسیار لذت برد: جایگاهی که در آن همه حقوق و امتیازات حفظ می‌شد، بی‌آن‌که مسئولیتی در کار باشد. سرانجام، او فرصت یافت پروژه‌های ناتمام کتاب‌هایش را به پایان برساند (برای نمونه: «رئولوژی پدیدارشناختی»، ۱۹۹۴، دارمشتات، انتشارات اشپرینگر)، مقاله بنویسد، سخنرانی کند، در برنامه‌های رادیویی حضور یابد و سفر کند.

در نهایت، او در کنار نوه‌هایش دریافت که کودکان صرفاً «بزرگسالانی کوچک» نیستند و با آنان برای  شور و شوق‌شان تیم فوتبال محلی («بوروسیا دورتموند»، BVB) شریک شد. ما، فرزندانش، این صحنه را با آمیزه‌ای از اندکی حسادت و شادی فراوان تماشا می‌کردیم (شکل ۴).


هر زمان، هر مکان: مطالعه سرگرمیِ محبوب است (۲۰۱۵).

در آخرین سال‌های عمرش، او ابتدا در کنار مادر ما و سپس، در نهایت، به‌تنهایی در خانواده دخترش دوروتئا، همسر او و چهار فرزندشان زندگی کرد. هر دو پزشک بودند و به‌خوبی از نیازهای جسمی و اجتماعی او مراقبت می‌کردند. پدر جز قدردانی و سپاس چیزی نداشت و هرگز شکایتی نمی‌کرد جز شاید چند دقیقه‌ای که کودکان برای ذوق و سلیقه او بیش از حد پرجنب‌وجوش بودند. ذهن او تا در پایان عمرش روشن و شفاف باقی ماند. اندکی پیش از نود و ششمین سالگرد تولدش، آخرین اثر خود را به پایان رساند رساله‌ای در باب هرمنوتیک کتاب مقدس که در آن، ایده‌های مکمل را به اصل عدم‌قطعیت هایزنبرگ همانند می‌کند. یک هفته بعد، او در آرامش، با خود و دیگران، چشم از جهان فروبست (شکل ۵).


زوجی پا به سن گذاشته، دوستانی دیرین.

در پایان، مایلیم به جنبه‌ای اشاره کنیم که پدر ما آن را مهم می‌دانست. او شاید انسانی استثنایی بود که به دستاوردهای مهمی رسید و بی‌گمان دلایل موجهی برای قدرشناسی از کار و زندگی او وجود دارد. با این حال، او خود را فردی می‌دید که از امتیاز و موهبت برخوردار بوده است؛ آن هم «موهبت» در معنای اصیل این واژه. او از بخشش و کمک مالی، بیش از خرج‌کردن پول برای خود، لذت می‌برد.

او از رفتارهای متکلفانه و خودنما و متظاهرانه بیزار بود. انتخاب خودرو او می‌تواند نمونه‌ای گویا از این نگاه باشد: در دهه هفتاد زندگی‌اش، از این سخن می‌گفت که می‌خواهد خود را به چیزی ویژه مهمان کند به‌عنوان «احتمالاً آخرین خودروی زندگی‌اش». آیا خودرویی لوکس می‌خرید؟ مثلاً مرسدس، یا حتی جگوار؟ ابدا. «این پذیرایی ویژه» یک خودروی جمع‌وجور بود همان مدل پیشین البته نه با موتور استاندارد ۷۰ اسب‌بخار، بلکه با موتور ۹۰ اسب‌بخار (شکل ۶).


لذت بردن از نود و پنجمین سالروز تولدش در کنار نوه نتیجه‌اش (۲۰۱۷).

بی‌تردید، پدر ما کاملاً با گفته دیتریش بون‌هوفر  موافق بود؛ سخنی که از نامه‌ای به والدینش نقل شده و در سپتامبر ۱۹۴۳، در زندان نازی‌ها نوشته شده است: «در زندگی عادی، به‌ندرت درمی‌یابیم که تا چه اندازه بیش از آن‌چه می‌بخشیم، دریافت می‌کنیم، و زندگی بدون چنین سپاسگزاری‌ای نمی‌تواند غنی باشد. بسیار آسان است که اهمیت دستاوردهای خود را در مقایسه با آن‌چه به یاری دیگران مدیونیم، بیش از حد برآورد کنیم».

نویسندگان مایل‌اند از پروفسور دکتر ناتالی گرمان به‌سبب حمایت از یاد نیک پدرمان، تشویق‌های دلگرم‌کننده و یاری‌اش در آماده‌سازی متن برای انتشار، صمیمانه قدردانی کنند. بدیهی است که ما بیش از هر چیز از هر دو والدین‌مان سپاسگزاریم؛ زیرا فضایی سرشار از رشد عاطفی و فکری برای رشد همه‌جانبه ما فراهم کردند.

مرجع:

Giesekus, Andreas, and Ulrich Giesekus. “100 Years of Giesekus: Beyond science—The person behind the research.” Physics of Fluids 35.3 (2023): 031701.

 

برگردان: مهندس مهسا سلسله/ کارشناسی ارشد مهندسی پلیمر  mahsa.selseleh@modares.ac.ir

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا